ونگر, فوتبال , زندگی مردی با بار عصری بر دوش " زندگی در ابعاد جزئی روزمره اش خیلی مهم است. چون همه سعی دارند این جزییات را بدل به هنر کنند " سالها پیش یکی از توی چشم ترین تیترهای روزنامه های انگلیسی این بود: " آرسن کیست؟! " ونگر برای هیچکدام از نویسندگان ورزشی جزیره چهره ای آشنا نبود. اما همین غریبه فرانسوی از ژاپن به بریتانیا آمد تا انقلابی در فوتبال جزیره بر پا کند.سه مقام قهرمانی لیگ برتر و یک فینال لیگ قهرمانان در کارنامه ونگر دیده می شود. اما این آمار به هیچ وجه بیانگر تاثیر عمیق او روی فوتبال و آرسنال نیست. در این سیزده سال سوال ژورنالیستی ـه " آرسن کیست؟! " برای انگلیسیها حل شد و سوالی با همین عنوان و البته فرسنگها عمیق تر در ذهن متفکران فوتبال نقش بست. " آرسن کیست؟! " جای خودش را به " آرسن چگونه است؟ " می دهد تا تلاش ها برای پرده برداری از یکی از مرموز ترین کاراکترهای تاریخ فوتبال آغاز شود. بحث و جدال همیشه بین هواداران ونگر و فرگوسن بوده و خواهد بود. شاعر یا سرباز؟ هنرمند یا جنگجو؟ فرگوسن رادیکال تر است و با قطعیت حرف می زند و نظر می دهد. الگوی سر الکس الگویی کارگری است و تنها راه موفقیت را کار و تلاش مدام می داند. فیلم محبوب فرگوسن " دره من چه سرسبز بود " اثر جان فورد است که شمایی کامل از یک خانواده کارگر معدن در ولز به نمایش می گذارد و جزیی ترین سنت های زندگی کارگری را به زیباترین فرم ممکن نشان می دهد. ونگر اما فلینی و فاسبیندر را می پسندد, از دادن حکم قطعی پرهیز می کند و هنر را غایت زندگی می داند. " هر چیزی در زندگی می تواند هنر باشد. هر کاری که درست انجام شود هنر است. وقتی اثر یک نویسنده بزرگ را می خوانی انگار سفری در ژرفای وجود انسان آغاز کرده ای و رازی درباره زندگی کشف می کنی. " تقابل سینمای هنری ایتالیا و آلمان با سینمای کلاسیک هالیوود خود بیانگر تفاوت های ساختاری و بنیادین دو کاراکتر تاثیر گذار فوتبال جهان است. این تفاوت در اسکاتلندی بودن و فرانسوی بودن هم متبلور می شود و ریشه در تجربیات کودکی و نوجوانی هم دارد. آرسن نوجوان هرگز مجبور نبود " فقط " کاری را انجام دهد, پس تمرکز روی زیبا انجام دادن داشت. اما برای الکس نوجوان مسئله بنیادین زیستن از چطور زیستن پیشی می گرفت. همین کودکی های جدا بود که یکی را شاعر و یکی را سرباز کرد. سر الکس از اعتمادی که کارگران به هم داشتند و مفهوم خانواده که اصلی ترین دقدقه پدر بود حرف می زند و ونگر از ژان پل سارتر که اعتقاد دارد بار هر عصری بر دوش یک شاعر است. " زندگی در ابعاد جزئی روزمره اش خیلی مهم است. چون همه سعی دارند این جزییات را بدل به هنر کنند. فوتبال هم همین است. من فوتبال بارسلونا را هنر می دانم. " ونگر اما با این حال به تضاد گاه و بیگاه زیبایی شناسی و موفقیت اعتراف می کند. " با شما موافقم که گاهی زیبا بازی کردن به قیمت از دست رفتن نتیجه به دست می آید. ولی آخر داستان وقتی از شما می پرسند موفق ترین تیم در تاریخ فوتبال چه تیمی بوده, پاسخ برزیل است. برزیل چه سبک فوتبال بازی می کند؟ فوتبال زیبا" پس تکلیف پراگماتیسم و عملگرایی چه می شود؟ " من به هیچ وجه ضد پراگماتیسم نیستم. پراگماتیسم در فوتبال یعنی دادن پاسهای ساده و سالم. خوب کجای این کار اشکال دارد؟ " ونگر در عمل گاهی پراگماتیست تر از فرگوسن است و اخلاقیات مدرنش قابلیت ارتجاع بیشتری دارد تا ذهنیت کلاسیک و سنتی همتایش در اولدترافورد. " من خطاهای عمد و خشن بازیکنانم را در زمین می بینیم ولی برای محافظت از آنها می گویم ندیدم. راستش این در شرایطی اتفاق می افتد که نمی توانم هیچ دلیل منطقی ای برای خطاهایشان پیدا کنم. " جدا از همه این تفاوت ها ونگر و فرگوسن فصل مشترک انکار ناپذیری هم با هم دارند و همین فصل مشترک است که از آنها سالها رقیبانی جذاب برای همدیگر ساخت. فوتبال؛ و تنها و تنها فوتبال. این فصل مشترک مربیان من یو و آرسنال است. وقتی ونگر در این باره حرف می زند فرگوسن کاملا با او موافق است. " هرکاری که ممکن است باید برای تیم انجام داد. وقتی مربی هستی باید مثل یک بازیکن زندگی کنی. در این حرفه حتی وقت نداری یک شب را به تفریح و استراحت بپردازی چون تمرکزت از دست می رود." این ایده ترسناک به نظر می رسد. اما " وقف مطلق " راز موفقیت همه بزرگان تاریخ است و ونگر سالها پیش تبعاتش را به جان خرید و قدم در راهی گذاشت که بازگشتی در آن نیست. " برای رسیدن به هر هدف و عشقی باید بهایی پرداخت. من به بازیکنانم می گویم وقتی گرسنه می شوید بخشی از بدن شما احساس گرسنگی می کند و بعد چیزی می خورید تا زندگی کنید. اما وقتی گرسنه موفقیت و افتخار هستید کل وجودتان معطوف به آن می شود؛ یعنی زندگی می کنید تا به افتخار برسید. شنبه شب ها این همه وجود شماست که فریاد می زند بریم و بازی رو ببریم. این هسته زندگی است. " حرف های ونگر باز هم شاعرانه می شود و جان کیتس ( با بازی رابین ویلیامز ) در فیلم " محفل شاعران مرده " ( اثر پیتر ویر ) را به یاد می آورد. کیتس در فصل فوق العاده به شاگردانش می گوید: " بچه ها پزشکی, مهندسی, صنعت و پدیده های دیگر برای آن است که به واسطه اشان زندگی کنیم. اما ادبیات و شعر چیزی است که برایش زندگی می کنیم. " هر مربی بزرگی مسلما علایق دیگری هم دارد و شاید روزی نیاید که به فکر ترک فوتبال و رفتن دنبال این علایق نباشد. اما ونگر این اتفاق را برای خودش غیر ممکن می داند. " وقتی سی سال روی نیمکت نشستی دیگر راه فراری نیست. مربیگری تاثیر روانی عمیقی رویت می گذارد. تو سالها فوتبال را زندگی کرده ای و این خود نوعی جنون است. هیچ مربی بزرگی از این دیوانگی بری نیست. می دانید گاهی فکر می کنم استراحت و بی کاری لذت بخش است اما بعد تصور می کنم که این حس فقط برای یک لحظه است. یک لحظه راحتی و بی دقدقه, اما لحظه بعد که می آید چه حالی داری؟ همیشه بخشی از وجود انسان نیازمند ارضا این حس است که بگوید من آدم مفیدی بودم و بر اساس توانایهایم کاری بزرگ انجام دادم. " به اینجا که می رسد ونگر نمی تواند فکر سر بابی رابسون را از سرش دور کند. " آخرین بازی ای را که بابی رابسون دید یادتان هست؟ یک بازی خیریه و بی اهمیت بود اما برق نگاه بابی رابسون چیز دیگری می گفت. رابسون می دانست تنها چند روز دیگر زنده است اما باز هم ترجیح داد به استادیوم بیاید تا در خانه استراحت کند. واقعا اگر در خانه می ماند چه کاری از دستش بر می آمد؟ اینکه بشیند و به مرگش فکر کند؟ دنبال عشق و رویا رفتن تنها راه لذت بردن از زندگی است. " ونگر اما خودش می داند که همیشه نمی تواند در سطح اول فوتبال مربیگری کند. پس زندگی بعد از فوتبال چه شکلی خواهد داشت؟ " این بزرگترین ترسم است. "