مادربزرگم ( مامان مامانم) عاشق دیزی هست
یه روز مادربزرگم آبگوشت نخود درست میکنه و به ما زنگ میزنه که بیاین و کمی از این رو ببرین
مادربزرگم چون سنش بالاست و نمیتونه زود پز رو بلند کنه، نخودش رو توی قابلمه میپزه و خوب قاعدتا نخود خوب نمیپزنه
روز بازی رفت زنیت و لیون روز سه شنبه بود، بابام رفته بود هیئت
روز قبلش رفت و آبگوشت رو از مادربزرگم گرفت
مامانم گفت سارا آبگوشت رو بده راضیه( اسم خواهرم راضیه هست) برات گرم کنه
خلاصه که من یه کم ستایش دیدم و ساعت ۹ و ۲۵ دقیقه شب که موقع بازی زنیت بود زدم شبکه ورزش
خواهرم آبگوشت رو آورد، من شروع کردم به خوردن، از بسی که من استرس داشتم و این نخود خوب پخته نشده بود، سر معده من شده بود مثل توپ فوتبال
اون شب اصلا شب تا صبح بخوابم
خلاصه که اون شب خیلی بد بود



