به نام آنکه جان را فکرت آموخت

سلام گلهای تو خونه ،محصلای نمونه،قول بدین ک فیلمای کافه فیلم یادتون بمونه

همیشه قبل خواب اول طرفداری چک کن بعد بخاب

رضا هستم میزبان شما در اولین برنامه تخصصی نقد وبررسی آثار سینمایی ایران و جهان

ممنون از حضور گرمتون و لحظه ب لحظه داغتر شدن این برنامه

من متوجه نمیشم 500 -600 نفر پست میبینن اما فقط 20 نفر نظر میزارن یا 10 نفر لایک میکنن

این چی رو میرسونه؟

فقط ی نکته مهم :با کمک شهروز عزیز میخایم ازین ببعد پست های کافه فیلم رو پین کنیم لذا (ازونجا ک فقط ی پستم فعلا میتونه پین بشه)حتما نظر بدین ک همه ی چهار فیلم هر قسمت رو در قالب ی پست بزارم یا اینکه مثل روال قبل باش منتها معروفترین یا جنجالی ترینش رو پین کنم حتما در ادامه نقد هاتون اینو بگین

ضمنا لطفا انقد نگین اومدم بنویسم اما حرفمو قبلیا نوشته بودن یا دیرشد ب برنامه نرسیدم و ....

لطفا هرموقع دیدید نظرتون بزارین حتی شده ی جمله(باز الان همه ی خطی مینویسن)

بزارین خستگیمون در بره با دیدن نظراتون

مهم نیس چقد حرفه ای هستی مهم اینه ک بها بدی ب زحمت دوستانم

سپاس

------------------------------------

فیلم دوم : پیانیست (2002) - 8.5

کارگردان : رومن پولانسکی

بازیگران :امیلیا فاکس- ادرین برودی و...

خلاصه فیلم:

پیانیست فیلمی در سبک زندگی نامه درام ساخته رومن پولانسکی است. رومن پولانسکی، از آن به عنوان مهم‌ترین فیلم خود یاد کرده‌است. وی در کودکی بمباران‌های ورشو توسط نازیها را تجربه کرده و مادرش را در همین بمباران‌ها از دست داده‌است. آدرین برودی با دریافت جایزه اسکار در سن ۲۹ سالگی، رکورد جوان‌ترین بازیگری که جایزهٔ نقش اول مرد را گرفت. «ولادیسلاف شیلمان» (برودی) پیانیست با استعدادی است که در یک خانواده ثروتمند لهستانی به دنیا آمده است. پس از اشغال لهستان توسط نازی ها، «ولادیسلاف» را به اردوگاه کار اجباری می فرستند. اما او فرار می کند و طی چند سال بعد، در حالی که تلاش دارد به دست نیروهای اشغال گر اسیر نشود، از خانه ای متروک به خانه ای دیگر می رود.

-------------------------------

نقد و بررسی :

فیلم پیانیست The Pianist 2002 فیلمی هیجان انگیز نیست و از هرگونه اغواگری و فریبکاری برای ایجاد تعلیق دروغین و برانگیختن احساسات پرهیز می کند. پولانسکی به ما نشان می دهد که نجات او پیروزی محسوب نمی شود وقتی تمام کسانی که او دوستشان داشت، دیگر زنده نبودند. پولانسکی در صحبت از تجربه هایش، مرگ مادرش در اتاق گاز را آنچنان دردناک دانسته که به گفته خودش تنها مرگ او می تواند به این رنج پایان دهد.

نیمه‌ اول فیلم که به شرح انتقال و جدایی اعضای خانواده‌ی اشپیلمان می‌پردازد به قدر کافی متاثر کننده درآمده که بتوان متوجه مهارت پولانسکی (مهارتی صیقل خورده در اثر سال‌ها کار) شد. اما اگر فیلم پولانسکی‌وار است (که هست) به خاطر صحنه‌های پرجنب و جوش و گاه آشنایش نیست، بلکه به دلیل حضور قهرمانی است منفعل و جدا افتاده، حتی با وجود حضور در میان انبوه آدم‌ها. فیلم در باره‌ی ناظری ناتوان است. در طول اشغال و کشتار، اشپیلمان نه می‌تواند کسی را نجات دهد و نه این که به کسی کمک کند، نه به یک پیرزن خل‌وضع خیابانی و نه به عزیزان خانواده‌اش. در عوض پولانسکی همه را وامی‌دارد به او کمک کنند. بقای او، جان به‌دربردنش از مهلکه‌ای که دو ساعت‌و نیم فیلم وقف آن شده، مرهون کمک، خیرخواهی و خطرکردن دیگران است.

در طول فیلم پیانیست The Pianist 2002 چندین بار می شنویم که اشپیلمن به دیگران اطمینان می دهد که همه چیز به حالت اول باز می گردد، این ایمان و عقیده او بر پایه اطلاعات و یا خوش بینی او نیست، بلکه این ایمان از هنر او سرچشمه می گیرد. پولانسکی با مجموعه های غول پیکر، خیابانی را خلق می کند که آپارتمانی که اشپیلمن به کمک دوستانش در آنجا مخفی شده بود به آن اشراف داشت. از پنجره بلند ساختمان پیانیست می تواند دیوارهای حومه شهر را ببیند و حدسهایی راجع به جنگ بزند. اشپیلمن برای مدتی امنیت دارد اما گرسنه، تنها، بیمار و وحشت زده است.

صحنه‌ای که یک «کاپو»/ سرکرده او را از صف ِ روانه‌ی مرگ بیرون می‌کشد، این دین ِ ناخواسته و بقای تصادفی- عذاب قرین آن- را کاملا مجسم می‌کند. «آدرین برودی» قابل ستایش است، چون با آن فیزیک ساخته شده برای این نقش، تمام مدت ضعف و ترس و انتظار را بازی و زندگی می‌کند. او قهرمان اصیل پولانسکی است (چیزی که «سیگورنی ویور» ِ درخشان و مهاجم «مرگ و دوشیزه» (١٩٩۵) نبود) و درفصل‌های پیش از پایان فیلم که در آپارتمانی حبس شده و چشم به راه دیدار کنندگانی است که به او غذا بدهند و تیمارش کنند، آن‌چه که در بیرون رخ می‌دهد تنها از نماهای نقطه‌دید فوق‌العاده‌ای دیده می‌شود که بیانگر فاصله، جدایی و عجز هستند. اشپیلمان یواشکی ازموضعی مشرف به یک خیابان دنیای درهم ریخته و مرگبار را نظاره می‌کند. چهاردیواری یعنی بقا و اشپیلمان به این نوع بقا خو کرده است. تک و تنها در این آپارتمان‌های اهدایی، شبیه قهرمان «مستاجر» (١٩٧۶) می‌شود، اسیر فضا و مکان. و چرا او می‌خواهد به بقای خود ادامه دهد؟ چه انگیزه‌ای دارد؟

در اواخر فیلم خطاب به افسر آلمانی می‌گوید که دلش می‌خواهد پس از جنگ بازهم پیانیست رادیو ورشو باشد، همین و بس. پولانسکی از این فکر که پیانیست بودن، اشپیلمان را در حاشیه‌ی واقعیت قرار می‌دهد، بدش نمی‌آید (اشپیلمان هنرمندی است فاقد توان رویارویی با واقعیت، در رستوران پیانو می‌زند و به اراده‌ی مشتری متوقف می‌شود) و صحنه‌ی پایانی بین او و افسر آلمانی در خانه‌ی ویران شده درحالی که یک پیانوی سالم آن‌جا حی و حاضر است، از حاشیه‌ی واقعیت هم می‌گذرد. «پیانیست» از نگاه دقیق‌تر، حماسه‌ای است از زندگی در این حاشیه.

فیلم پیانیست The Pianist 2002 از نشان دادن نجات اشپیلمن به شکل یک پیروزی بزرگ امتناع می کند و در عوض آن را به صورت داستانی از دید یک شاهد عینی که در آنجا حضور داشته و حوادث را دیده و به خاطر می آورد، روایت می کند.