دوستان ما خودمون شهرمون (آخوند بود که اندازه پیغمبر قبولش دارم) یه بزرگی داشت که یه زمانی یه شیر فروش بود هر روز براش شیر مبیرد ، یه روزی پیش خودش گفت که چرا من هر روز به فلانی شیر میبرم و مجانی میدم ؟ خب از فردا دیگه اینکارو نمیکنم خلاصه فردا شد و رفت که شیر بفروشه و دیگه شیر مجانی نده ، الاغ شیر فروشه فرار میکنه و صاف در خونه همون بزرگ می ایسته و شیر فروشه با شرمندگی میره دنبال الاغ همون لحظه اون بزرگ در رو باز میکنه و شیرفروش رو میبینه شیرفروش تا میخاد حرف بزنه اون بزرگ میگه هیچی نگو خودم کامل داستانو میدونم و ....
.
بزرگترا میگن هروقت که خشکسالی میشد با این عزیز و بزرگوار میرفتیم امامزاده و دعایی که میکرد باعث میشد که همون لحظه بارون بباره
.
چندین مرتبه هم با امام زمان دیدار داشته
.
حتی کاتبی که پیشش کار میکرده و هنوزم زندست تعریف میکرد و میگفت توی یه سری از فصول یه سری میوه ها تقاضا میکرد که متعلق به اون فصل نبوده ولی امام زمان میوه میداده دست اون کسی که براش میوه میورده یا اگر خودش میرفته
برای شادی روح این بزرگوار ..... صلوات


