مقدمه:https://www.tarafdari.com/node/1614394
قسمت اول:https://www.tarafdari.com/node/1616625
قسمت دوم:
از خواب برخاستم صبحانه ام را خوردم و به سمت مدرسه حرکت کردم در حالی که ان خواب را در سرم مرور میکردم. انقدر غرق اینخواب بودم که نفهمیدم چطور در کلاس مشغول خواندن اسامی دانش آموزان برای حضور و غیاب بودم. اما ناگهان که این اسم را خواندم فکرهای دیشب از سرم بیرون رفت : فرهاد غریب ! . . -فرهاد غریب! . . -بچه ها فرهاد غریب نیست؟ صدایی نشنیدم به انتهای کلاس نگاه کردم و دیدم فرهاد نیست. و باز ناگهان افکار بر دروازه عقلم شورش کردند و هجوم بردند. و اختیار دستانم را به دست گرفتند و دیدم پای تخته نوشتم موضوع انشا " مادر " طبق معمول که مشغول صحیح کردن املای شاگردان بودم ، انها نیز مشغول نوشتن انشا شدند تا تکتک به پای تخته ایند و بخوانند! انقدر این افکار لعنتی من را لگدمال کردند که به جای اینکه غلط های املایی شاگردان را صحیح کنم باید این افکار را تصحیح میکردم! لحظاتی گذشت و کار من تمام شد سپس به شاگردان گفتم : خب بچه ها از همین ردیف جلو به ترتیب بیاد و انشاتون رو بخونید که در همین لحظه فرهاد غریب وارد کلاس شد. با ژاکتی نارنجی و شلواری که همیشه ی خدا وصله دار بود و چشمانی بسیار سوزان که بهار درختان را تبدیل به پاییزی سرخ تبدیل میکرد. خواستم بگویم چرا دیر امدی ولی گویا افکار دیشب زبانم را قطع کرد! اجازه دادم بنشیند فرهاد ارام ارام اخر کلاس رفت و نشست و نگاهی به پای تخته انداخت که نوشته شده بود . "مادر" همانند اتشی که در هجوم باد به خود میلرزد دگرگون شد و سپس قلم جویده شده خود را دراورد و مشغول نوشتن شد. شاگردان تک به تک انشای خود را در وصف مادر میخواندند و مینشستند جو کلاس همانند کنسرتی شده بود که نوازندگان تک به تک مینواختند و کار را به نوازنده بعدی میسپاردند تا سرانجام نوازنده اخر به این موسیقی غمگین پایان دهد.
قسمت سوم (شنبه ، فردا)



