آدمی نیستم که به این چیزا پایبند باشم اصلا دکتره گفت سرت گیج میره ها گفتم نه دگ تا ۳ خواب بودم ناهارم که نداریم روزه ام انگار
حاجی این لیوانارو انداخت تیغو ک زد خوب بودم بعدش میخواستم پا شم انگار یه اسمیرنوفو سر کشیدم به در و دیوار میخوردم
دیگه بنده خدا دکتره لنگا مارو گرفته دستش یه دیقه بالا نگه داشته خون به مغزم برسه بعدش اوکی شدم رفتم
چقد شخمیه دیگه نمیرم گفت ۲۰روز دیگه بیا خونم غلیظ بود اصن سیاه بود به عمرم با ۲۳سال سن نرفته بودم



