سلام شبتون بخیر خوبید؟ امیدوارم همیشه خوب و سلامت باشید . نماز و روزه هاتونم قبول حق باشه.

گفتم بیایید داخل تا در مورد یه چیزی با هم صحبت کنیم. 

یه دفعه موضوعی یادم اومد. بچه که بودم می رفتم خونه فامیلمون . خیلی دوست داشتم اون جا بمونم. موقع برگشتن پدرم نمیگذاشت بمونم. بچه های فامیلمون من رو میگذاشتن داخل کمد . قایمم میکردم. پدرم بازم نمیگذاشت. اینقد گریه می کردم تا بزاره بمونم. یادش بخیرخیلی خیلی سال از اون موقع گذشته.

یه مطلب دیگه اینکه خیلی جالب بود قصه های جنی بود. شبا با بچه های فامیل می نشستیم قصه جنی تعریف می کردیم. در حدی که دیگه جرات نمیکردیم تا سرویس بهداشتی بریم. یه شب دور هم نشستیم من دور برداشتم اینقد تعریف کردم. بچه ها اونقد ترسیده بودن که نگو. رنگشون پریده بود. مادرم اومد خیلی دعوام کرد. 

شما چه خاطره ای دارید؟