این داستانی میخوام براتون بگم مربوط میشه به سه ساله پیش یادم میاد یکی از رفیقام که از اون دختر بازای ماهر بود با دختر هم کلاسی مون بعد اتمام دانشگاه ازدواج کردن منم برایه مراسم عروسیشون دعوت کردن (البته این رفیقم تو دانشگاه از سال اول با این دختر رفیق بودن اولین بار فقط با یه دختر رفیق بود) خلاصه منم رفتم بروجرد ( خودم بچه خرم آبادم) با ماشینم تو راهه برگشت ( مسیر خرم آباد بروجرد دو راه داره یکی اصلیه یکیم فرعی روستایی و خیلی سر سبزه ) گفتم از مسیر فرعی برم حدودا ساعت دو نیم ظهر بود داشتم میومدم یه بز دیدم کسیم نبود گفتم بزار ببرمش آقا بزو گرفتم کلشو گذاشتم بین دوتا صندلی جلو همین که میرفتم میگفتم عجب بزه خوبی چاق و.. گفتم برسم قربونیت کنم ( البته میدونستم پدرو مادرم سرزنشم چرا اینو اوردم) یهو بزه گفت من تو قربونی میکنم و سرتو از بدنت جدا میکنم آقا اینو که گفت من قفل کردم تنها چیزی یادم میاد مردم منو از تو ماشین درآوردن ( 405 بود ) ماشینو چپ کرده بودم هر چی گفتم یه بز تو ماشین گفتم هیچی نبوده حتی اطرافم گشتن چیزی نبود بزه جن بود هنوزم که هنوزه از اون جاده رد نمیشم
یه خاطره ترسناک
۲۹۳ بازدیدشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹ - ۱۸:۲۵
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.


