آغداشلو با ارجاع به شاعر مورد علاقه‌‌اش شاملو که می‌گوید "روزگار غریبی است نازنین"، بر این باور است که این روزها هر چه بر ما می‌گذرد پاسخ سخت کائنات است به کج‌رفتاری‌های بشر با مادر زمین؛ از ریختن آشغال و بطری پلاستیکی در دریاها و اقیانوس‌ها گرفته تا آزمایش‌های اتمی:

"گاهی احساس می‌کنم، ویروس کرونا و خانه نشینی ما درس عبرتی بود برای همه آنهایی که قدر همبستگی، با هم بودن، درآغوش کشیدن، بوسیدن و از همه مهمتر قدر نفس کشیدن در هوای آزاد را ندانستند. من و همسرم هوشنگ توزیع، مشغول نوشتن هستیم. هوشنگ نمایشنامه جدیدش را می‌نویسد و من روی قسمت دوم خاطراتم، 'کوچه عشق و یاسمن‌های زرد ' کار می‌کنم."

دوران پسا کرونایی:

شهره اغداشلو معتقد است بدون شک ما وارد دنیایی جدید با قوانین اجتماعی جدید خواهیم شد از جمله فاصله‌گذاری اجتماعی و محدودیت استفاده از وسایل نقلیه عمومی:

"گردهمایی‌های کم جمعیت، نمایش فیلم سینمایی بر صفحه تلویزیون‌های جهان، تئاترها، کنسرت‌ها و فستیوال‌های اینترنتی و استفاده از وسایل یک بار مصرف در جمع از مشخصه‌های این دوران خواهد بود."

دنیای خلوت‌تری که در آن مردم چاره ای جز همکاری و همیاری برای حفظ و بقای محیط زیست ندارند. او براین باور است که ویروس کرونا هرچند باعث نوعی جدایی جغرافیایی در جهان شده است، اما تجربه چند ماه اخیر نشان داده در فضای مجازی ادم‌ها به هم نزدیک‌تر می‌شوند نه دورتر. او می‌افزاید: "شاید این درد مشترک فرامرزی بهانه‌ای شود برای همبستگی، اتحاد و یا شاید ناسیونالیسم جهانی."

درباره ترک وطن :

 

آغداشلو در ۲۶ سالگی با وجود مخالفت پدرش در تظاهراتی به نفع شاهپور بختیار شرکت کرد، زخمی شد، سرش یازده بخیه خورد و به همراه همسر سابقش آیدین آغداشلو از نقاشان مطرح ایران و دوستی بنام مهدی ایران را ترک گفت. او ترک ایران را نقطه عطف زندگی خود و شروع یک زندگی نوین می‌نامد. او می‌گویدهمسرش رانندگی نمی‌کرد و "زمانی که پس از ۱۲ روز رانندگی خودم را به لندن رساندم می‌دانستم که باید دوباره از صفر شروع کنم، اما نمی‌ترسیدم. می‌دانستم که باید مثل فرزند خوانده یک خانواده خوب بیشتر تحصیل کنم، بیشتر زحمت بکشم و بییشتر کار کنم تا به آنجا که دلم می‌خواهد برسم."

مهدی و آیدین پس از سه روز به ایران برگشتند. هر چه شهره به مهدی اصرار کرد که به ایران برنگردد به خرجش نرفت و بعدها خودکشی کرد.

چه بر سر شهره آمد؟

"خودروی خودم را که بسیار دوستش داشتم و رخش (اسب رستم) صدایش می‌کردم به یک آقای انگلیسی و همینطور بیشتر جواهراتم را یکجا به یک جواهر فروش فروختم، اصلا احساس ناراحتی نمی‌کردم."

او سه ماه بعد در دانشگاه بین‌المللی اروپا در واتفورد در بریتانیا در رشته ارتباطات بین‌الملل و علوم سیاسی ثبت نام کرد و چهار سال بعد لیسانس گرفت. علت انتخاب رشته علوم سیاسی" بالابردن دانش سیاسی بود و فهم آنچه در ایران اتفاق افتاد."

در شش سالی که در لندن زندگی کرد، در ابتدا بخاطر تمرکز بر درس پیشنهادهای هنری را قبول نمی‌کرد. پس از فارغ التحصیلی با پرویز کاردان به آمریکا آمد و با نمایش هفت رنگ، به بازیگری در تئاتر روی آورد. با گشایش یک گلفروشی شروع به زندگی و کار هنری کرد.

آغداشلو در پایان اضافه می‌کند: "وقتی مرز ایران را پشت سر گذاشتم و راهی ترکیه شدم، یکبار دیگر برگشتتم تا سرزمین مادریم را درغروب آفتاب تماشا کنم. این لحظه هنوز همانقدر شفاف در ذهنم باقی مانده است."