تنها حس خوبی که همیشه یادآوریش برام لذت بخشه حس متفاوت رئالی بودنمه، یه حس خاص ک نمیشه وصفش کرد اما گاهی میشه هوس کرد که ازش نوشت!! نوشتن برام ساده نیست وقتی قراره از دلیل بودنم،وقتی قراره از"رئال مادرید" بنویسم!!! ب این دلیل ساده نیست چون همیشه یه ترس تو وجودمه ک مبادا تو اننخاب واژه ها کوتاهی کنم و شایستگی داشتن عشق ب رئال رو زیر سوال ببرم ...
این حرفا و این حس به این معنا نیست که رئال واسه من بالاتر از خداست!! نه!! خدا همیشه چند پله بالاتر از تموم اتفاقا و حس های دنیاست...
حس رئالی بودن بزرگترین، لذت بخش ترین و تنها اتفاق خوشایند زندگی منه!! یه حس پاک که منو به خدا نزدیک و از گناه دور میکنه و یادآوریش وادارم میکنه خدا رو به یاد بیارم و سپاس گذار خدایی باشم که همیشه مهربون بودنشو فریاد میزنه و درک این مهربونی به واسطه این عشق برام رقم خورده، حسی که خدا رو به یادت بیاره شایسته صفت پاک بودنه...
رئالی بودن برام فقط هواداری از یه تیم نیست بلکه یه راهه مطمئن، واسه رسیدن ب خداست... شاید آدم خوبی نباشم اما دست کم میشه با این امید زندگی کرد که راهی وجود داره...
این احساسم واسه خیلیا مسخره ست ، و با کنایه ازش حرف میزنن و میگن : مگه از رئالی بودن چی گیرت میاد؟!!! جواب ساده ست ، اگه قراره از عشق چیزی گیر بیاد، دیگه عشق نیست یه معادلست، یه مسئله ریاضی ک باید حلش کرد تا دوطرف تساوی تعادل داشته باشه ، مگه میشه رئال مادرید یه طرف باشه و من یه طرف!! هرگز نمیشه، قطره کجا و اقیانوس کجا!!! برابری این دو و جدا کردنشون از هم نوید مرگ میده!!!من از ریاضی متنفرم و 10شدن ازش برام آرزو بوده!! پس لطفا از عشق واسم مسئله طرح نکنید!!!
عشق از درون میاد و بی دلیل...مثل رابطه مادر با فرزندش که بی توقع و چشمداشته، دیگه مثال گویاتر از این نیست...
درسته که میگن زیباترین آوای دنیا لالایی مادر برای فرزندشه اما واسه من گوش دادن ب نوای آلا مادرید از هزاران لالایی عاشقانه مادر شنیدنی تر، لذت بخش تر و آرامش بخش تره... آرامشی که تموم دغدعه های دنبارو فراموشم میکنه، و بی اعتنا به همه چیز فقط یه گوشه بشینم و به این آوا گوش بدم...
بدون احساسم به رئال دنیا برام پوچه...
ویژه ترین حس رو زمانی دارم که 80000 پرچم سفید تو معبد عاشقان رئال به اهتزاز درمیاد و 11 مردی ک نماد عشق رو سینشون حک شده وارد زمین میشن... دیدن این صحنه اونقد منو تو فضا معلق میکنه که هرگز هزاران فیلم تعلیق هم نمیتونن این حسو به من انتقال بدن، این حس فقط مختص رئالیهاست چون زمینه قلب تمام مادریدیسموها سفیده... و با دیدن رنگ سفید قلبشون میلرزه...
درک این حس واسه غیر رئالیها مثل وصف یه منظره زیبا برا کسی میمونه که هرگز نمیتونه اون منظره رو ببینه و از درکش عاجز،و ممکنه با کنایه بگه: توهم زدی !!! مگه ممکنه همچین منظره ای باشه...
آره وجود داره این منظره ، ولی متعلق ب مادریدیسموهاست و بیگانه راهی نداره برای نفوذ...
و در نهایت رئالی بودن به قول دی استفانو:" یه احساسه..."
احساسی ک منو وادار مبکنه به زندگی ادامه بدم... زنده باد رئال مادرید!! همین وبس...