در شب سکوت ماه اشک های ستاره ها آرامشی بر می انگیزد تا انتها حضور شب صدای جیرجیرک ها هراسی بر می انگیزد بوی گل یاس عطر آن طعمی تلخ سال ها ،،مثل برگ ها می ریزد من    ،   او     ،    ما   ، تا انتها   ، اینجا خون کبوتر در چنگال کفتار ها قطره قطره می چکد و می ریزد جویباری صدای آبی درخششی  مهتابی شور و غوغای ستارگان امید زندگی را بر می انگیزد رویا هایم پر پر شد مرز میان امید و نا امیدی در گرداب پوچی و معنا  عجب ترس بزرگی بر می انگیزد.

دلنوشته ای از خودم به سبک شعر نو(سایه ) نقدی پیشنهادی اشکالی چیزی هست مطرح کنید دوستان خوشحال میشم از راهنمایی هاتون.