سال دوم راهنمایی بودیم ،
توی کلاسهای جبرانی دروس تجدیدی ما بین خیابون ظهیرالسلام و صفی علیشاه، پایین تر از پل چوبی، با یه پسر چشم زاغ تو یه نیمکت همکلاس شدم، کلا دوسه جلسه اومد ،دیگه نیومد ،صرفا بخاطر سقاخونه محل ی مدل پاتوق طوری بود همدیگرو میدیدیم، بخاطر همون ۴ تا درس که تجدید شده بود ترک تحصیل کرد، تقریبا هر سوالی میپرسیدم با اینکه بچه تهرون بودیم جوابش منفی بود، مثلا ورزشگاه آزادی رو بلدی؟ نه جمشید هاشم پورو میشناسی؟ نه، ریس جمهور کیه؟ نمیدونم، استقلال،پرسپولیس اینا چی؟نه اون واقعا نمیشناخت و تو عمرش یکبار هم اخبار به گوشش نخورده بود، ولی فقط در یک مورد خیلی مشتاق بود و اون پول بود، هر چیزی که بهش میگفنم میگفت اینو بهم بگو: توش پول هست یا نه، بالاخره یه روز متقاعدش کردم بریم آزادی فینال جام حذفی رو ببینیم، اونجا دیگه به کلیات نوع نگاه و ذهنیتش به زندگی ایمان آوردم، به تنها چیزی که نگاه نمیکرد زمین بازی بود برعکس مابقی ۹۰ هزار نفر،برگشت گفت پسر اینا چه پولی در میارن،گفتم خب تو تیمهای پر طرفداری توپ میزنن،گفت توپ کدومه،این کالباس فروشو میگم،ی پره نازک کالباس گذاشته لای نون باگت میده ۲ تومن،همه از سر و کولش بالا میرن، منم بیام اینجا کالباس بفروشم،گفنم بیخیال هر کسی رو که نمیذارن اینجا بساط کنه اینا مجوز دارن، گفت مجوز دیگه چیه،!!؟
الان ۱۱ سال از اون روز میگذره، اون توی ی کارخونه آلمانی کار میکنه به قول خودش کتونی واسه منم فرستاد،من با کتونی های اون دربدر دنبال کار میگردم، روزی شیش بار اخبار میبینم، در مورد سیاست، ورزش و همه چی نظر میدم،،، آخر سر کتونی هارو که میبینم میگم ای تو روحت پسرر ،تو چه نادون دانایی بودی و من چه دانای نادونی.



