انقلاب ۱۶۸۸ انگلستان که به «انقلاب باشکوه» ، «انقلاب آرام» و «انقلاب بدون خونریزی» معروف است، مجموعه‏ ای از حوادث و رخدادهای سیاسی را در پس خود داشت که در سال‏ های ۱۶۸۸-۱۶۸۹ به وقوع پیوست و به برکناری شاه مستبد انگلستان (جیمز دوم) و روی کار آمدن سلطنت مشروطه و حاکمیت قانون انجامید.

دو تن از رهبران این نهضت، دختر و داماد شاه وقت بودند؛ پرنسس ماری و شاه‏زاده هلندی ویلیام که فرمانروای منطقه اورانژ بود. این انقلاب اگرچه کوتاه و بدون شور و هیجان انقلاب‏های دیگر بود، اما نه‌تنها نتیجه آن، یعنی سلطنت مشروطه، تا امروز نظام حاکم بر انگلستان را رقم زده بلکه دستاوردهای این انقلاب موجب پدید آمدن رویدادهایی شد که نخستین دموکراسی مدرن را پایه‏ ریزی کرد.

زمینه شکل‏ گیری 

الیزابت اول آخرین نفر از سلسله تودور بود و با درگذشت او در سال ۱۶۰۳ حکومت تودورها در انگلستان به سر آمد و جیمز اول، پسر ماری استوارت در انگلستان به قدرت رسید. ماری دخترعموی الیزابت بود و الیزابت او را قریب ۱۹ سال در حبس نگه داشت و سپس به این ‏بهانه که ماری ضد او توطئه می‏کند، فرمان داد سر او را از تن جدا کنند. در مارس ۱۶۰۳، زمانی که الیزابت در بستر مرگ بود، رابرت کری، یکی از خویشاوندان او به جیمز، پادشاه اسکاتلند نوشت که اسب‏های چاپار را آماده کرده است و در اولین فرصت پیامی را که مشتاقانه منتظر آن است، برای پادشاه خواهد فرستاد تا به انگلستان بیاید و تاج شاهی را بر سر نهد. با آغاز سلطنت جیمز اول انگلستان و اسکاتلند که در طول سده‏های متمادی، سلطنت و دولت جداگانه داشتند، با هم متحد شدند. با این حال میان جیمز اول و پارلمان اختلاف وجود داشت. بسیاری از انگلیسی‏ها او را یک بیگانه تلقی می‏کردند و متقابلاً او هم به پارلمان اعتنایی نداشت.

 

الیزابت اول

 

مهم‏ترین اختلاف جیمز با پارلمان بر سر مسائل مالی بود. جیمز با وجود اینکه مادرش کاتولیک بود به مذهب انگلیکان ( شاخه ‏ای از مسیحیت با مرجعیت کلیسای انگلیس که فرقه ‏ای مجزا و مستقل در مسیحیت است و جزو هیچ ‏یک از فرقه ‏های دیگر مسیحیت نظیر کاتولیک، پروتستان، و ارتدوکس نیست) درآمد زیرا می‏خواست پادشاهی مستبد باشد تا آن‏جا که در نخستین سال پادشاهی خود، ۶ هزار کاتولیک را محاکمه و محکوم کرد. بنابراین گروهی درصدد کشتن او برآمدند و زیر تالار، چلیک‏های باروت گذاشتند، اما این توطئه لو رفت و به «فتنه باروت» مشهور شد. این اقدام به زیان کاتولیک‏ها منجر شد و محدودیت‏های فراوانی برای آنها ایجاد کرد. جیمز به حقوق الهی پادشاهان اعتقادی جدی داشت و در دفاع از خود «قانون حقیقی سلطنت‏های مختار» را نوشت. به عقیده او سلطنت نهادی بود که به فرمان الهی سامان می‏گرفت و پادشاه فقط در برابر پروردگار پاسخ‏گو بود و بنابراین قدرت پادشاه، برتر از قوانین بود. 

پارلمان طولانی و قیام اصلاح‏گران

جیمز اول سال ۱۶۲۵ در حالی از دنیا رفت که منفور مردم انگلستان بود. چارلز اول، پسر جیمز نیز با پارلمان رابطه خوبی نداشت و این امر موجب جنگ داخلی شد. چارلز درصدد برآمد در امور مذهبی اسکاتلند دخالت کند، اما این اقدام باعث هجوم نظامی اسکاتلندی‏ها شد و چارلز برای تأمین مخارج جنگ به پارلمان متوسل شد، اما پارلمان با او از در مخالفت درآمد. چارلز با اعزام سربازانی به پارلمان کوشید نمایندگان مخالف را دستگیر و پارلمان را منحل کند، اما پارلمان به کارش ادامه داد و به «پارلمان طولانی» معروف شد و درگیری شاه و پارلمان به جنگ داخلی منجر شد. پارلمان طولانی نخست به استرافورد، نورچشمی چارلز اتهام وارد آورد و چون از این اقدام نتیجه ‏ای نگرفت، به اقدام غیرمعمول محروم کردن او از حقوق اجتماعی به جرم خیانت متوسل شد؛ سپس دادگاه‏های تالارِ ستاره و کمیسیون عالی را که لاد، اسقف اعظم کانتربری به آنها دلبستگی داشت، منحل کرد. جنگ داخلی (شورش بزرگ) سال‏های ۱۶۴۲ تا ۱۶۴۹ کش‏مکش بر سر خصلت سیاسی کلیسای انگلستان و رابطه شاه با حکومت بود.

 

 

 

جیمز اول

 

پس از چندین جنگ، طرفداران پارلمان پیروز شدند. فرماندهی سپاه مخالفانِ چارلز را پیوریتن‏های (اصلاح‏گران) افراطی برعهده داشتند. پیرایش‏گران گروهی از مسیحیان پروتستان بودند که هدف خود را پاک‏سازی کلیسای انگلیکان از عقاید و تعالیم کاتولیک‏ها اعلام کردند. پس از شکست چارلز، گروه‏های مختلف برای کسب قدرت در پارلمان منازعات شدیدی آغاز کردند. کرامول(رهبری اصلاح‏گران)  پارلمان را اشغال نظامی کرد و با تصفیه مخالفان، پارلمان کوچکی به‏ وجود آورد که با او موافقت داشته باشند. در سال ۱۶۴۹ چارلز دستگیر و از سوی پارلمان اعدام شد. کرامول رهبر بی‏ چون و چرای انگلستان شد و به‏عنوان «رهبر حافظ منافع انگلستان» در رأس پارلمان قرار گرفت. از آن‏جا که کرامول از فعالیت دیگر فرق مذهبی ممانعت می‏کرد، سرانجام کش‏مکش میان او و پارلمان بالا گرفت؛ بنابراین پارلمان را منحل کرد و به تنهایی بر انگلستان حکم راند و چون عنوان سلطنت را انتخاب نکرد دوره حکومت او را «جمهوری کرامول» نامیده ‏اند و او را اولین و آخرین رییس ‏جمهور انگلستان می‏دانند؛ اگرچه روش کرامول بیشتر دیکتاتوری بود و از همین رو بی‏ درنگ برای سرکوب مخالفانش به ایرلند و اسکاتلند لشکرکشی کرد. اسکاتلندی‏‏ها چارلز دوم، پسر چارلز اول را به پادشاهی برگزیده بودند و کرامول او را از اسکاتلند بیرون و اسکاتلندی‏ها را به قبول جمهوری مجبور کرد. کرامول درصدد بود که یک «جامعه‏ ی ایمانی» تشکیل دهد. او قوانین سخت‏گیرانه ‏ای علیه شراب‏خواری، لعنت‏ گویی، کفر و اهانت به مقدسات برقرار کرد. حکومت استبدادی کرامول تا زمان مرگ او یعنی تا ۱۳ سپتامبر ۱۶۵۸ ادامه یافت.

 

الیور کرامول

 

پس از کرامول پسرش ریچارد نتوانست با پارلمان توافق کند و از کار کناره گرفت. در ۱۶۶۰ تقریباً همه مردم انگلستان از تجربه اصلاح‏گران در حکومت به ستوه آمده بودند. اشراف انگلستان از چارلز دوم دعوت کردند که سلطنت را بپذیرد؛ ژنرال مانک بی‏ دشواری و بی‏خون‏ریزی ترتیب بازگشت چارلز دوم را از هلند داد و به این ترتیب دوره اصلاح‏گران پایان یافت. با پادشاهی چارلز دوم و ولایت‌عهدی برادر کوچکش جیمز دوم در سال ۱۶۶۰ بار دیگر خاندان استوارت به سریر قدرت بازگشتند. او کوشید آزادی مذهبی برقرار سازد و با تجربه‏ ای که از وقایع دوران پدرش داشت از درگیری با پارلمان اجتناب کرد، اما ولایت‏عهدی جیمز با اعتراضات شدید دولتمردان و مردم مواجه شد. شاه‏زاده جیمز در سال‏های تبعید در فرانسه، مذهب پروتستان (مذهب غالب در انگلستان) را ترک گفته و پیرو کلیسای کاتولیک شده بود. این مسأله که شاه آینده انگلستان یک کاتولیک باشد، به مذاق بسیاری از مردم پروتستان کشور خوش نمی‏ آمد. چارلز دوم ۱۶۸۵ درگذشت و اعضای پارلمان در موضوع جانشینی او به دو گروه تقسیم شدند؛ گروهی معتقد به تقدم سلطنت بر پارلمان بودند که به آنها «توری» (Tory) می‏گفتند و گروه دیگر سلطنت را تابع پارلمان می‏دانستند که به «ویگ» (Whig) شهرت داشتند. با وجود مخالفت‏های بسیار، شاه‏زاده جیمز دوم سرانجام بعد از درگذشت برادرش به سلطنت رسید. او دو دختر به نام‌های «ماری» و «آن» داشت که برخلاف پدرشان پروتستان بودند.

 

چارلز دوم(سمت چپ) و برادرش جیمز دوم(سمت راست)

 

حوادث منتهی به انقلاب

جیمز که برای حفظ سلطنت خود به استبداد متوسل شده بود، در سال ۱۶۸۷ بدون مشورت با پارلمان، قوانینی را به تصویب رساند که برای مخالفان سیاسی او، مجازات کیفری مقرر داشته بود. در آوریل ۱۶۸۸ رشته دیگری از قوانین شاه به تصویب رسید که بنابر فرمان او در دو یکشنبه متوالی در کلیساهای کل کشور قرائت شد. ویلیام سانکرافت، سراسقف کانتربری و شش اسقف دیگر بیانیه‏ ای علیه این اقدامات شاه صادر کردند ولی بلافاصله دستگیر و به اتهام توهین به مقام سلطنت، مجازات شدند. این جریانات با تولد فرزند شاه هم‏زمان شد؛ پسری که از زن کاتولیک شاه متولد شد؛ امری که نشان‏گر نفوذ گسترده کاتولیک‏ها در دستگاه حکومتی بود.

 

ویلیام اورانژ و همسرش ماری (دختر جیمز دوم)

 

هفت شخصیت برجسته کشور، شامل یک اسقف و شش سیاستمدار برجسته از احزاب ویگ و توری، به شاه‏زاده ویلیام اورانژ (داماد شاه) نامه‏ ای نوشتند و از او خواستند با لشکری نیرومند به انگلستان بیاید و فریادرس ملت باشد. ویلیام، هم برادرزاده جیمز و هم داماد او بود. تا زمان تولد پسر شاه، پرنسس ماری (همسر ویلیام) ولی‏عهد انگلستان بود. ویلیام به درخواست دولتمردان انگلیس پاسخ مثبت داد. لشکریان تحت رهبری ویلیام در ۵ نوامبر ۱۶۸۸ در بندر شهر بریکسهام پیاده شدند و به آهستگی راه لندن را در پیش گرفتند. فرمانداران محلی بدون اندکی درگیری با شاه‏زاده اورانژ، به او ملحق شدند. پرنسس ماری و دوک جان چرچیل (که به گواه بسیاری از مورخان، بهترین فرمانده نظامی تاریخ انگلستان است)رنیز به صف مخالفان شاه پیوستند. جیمز دوم بی‏ درنگ از کشور خارج شد و به فرانسه گریخت و به این ترتیب در کمال آرامش و بدون هیچ خشونتی انتقال قدرت صورت گرفت. ویلیام چون ملیتی بیگانه داشت عملاً دارای پایگاهی در انگلستان برای قدرت‏ طلبی نبود؛ بنابراین پارلمان قدرت فراوانی پیدا کرد و ویلیام «اعلامیه حقوق انگلیس» را که اختیارات سلطنتی را محدود می‏کرد، پذیرفت.

 

پیشروی ویلیام اورانژ در انگلستان

 

در ۲۲ ژانویه ۱۶۸۹ پارلمان انگلستان تشکیل جلسه داد و پس از صدور «بیانیه حقوق» درباره آینده سلطنت تصمیم‏گیری کردند. طبق تصمیم نمایندگان، پرنسس ماری و شاهزاده ویلیام به‌طور مشترک در رأس امور حکومت قرار گرفتند، اما پذیرفتند که حاکمیت قانون را نقض نکرده و از حدود اختیارات خود پای فراتر نگذارند. مدتی بعد پارلمان، «بیانیه حقوق» را به «منشور حقوق» تبدیل کرد که مطابق آن، سلطنت انگلستان پس از ماری به خواهرش پرنسس آن می ‏رسید، پادشاه انگلستان از تصویب قانون منع شد و حتی حق ابطال قوانین نیز از او گرفته شد. همچنین در شروط دست‏یابی به مقام سلطنت نیز تغییراتی لحاظ شد از جمله اینکه پیروان مذهب کاتولیک حق نداشتند به جایگاه پادشاهی انگلستان منصوب شوند. ماری در سال ۱۶۹۵ درگذشت و ویلیام به تنهایی به سلطنت ادامه داد تا اینکه در نهایت ویلیام هم در سال ۱۷۰۲ از دنیا رفت و نوبت به ملکه «آن» رسید. در روزگار این ملکه بود که پادشاهی متحد بریتانیا شکل گرفت.

 

تقدیم تاج پادشاهی انگلستان به ویلیام و ماری