آورده اند که در روزگاران قدیم داریوش و مریدانش در گوشه ای تاریک از دیتابیس به نام باتلاق مستانه خونی واقع در غرب سرزمین امجدیه که پر از گوه و پریود بانو مستانه لاجوردی بود زندگی میکردند. لوتی همه مریدانش را دوست داشت ولی قصد داشت یکی از مریدانش به نام دیوانسیف را که پسری خوش سیما و سفید و تپل مپل بود به جانشینی خود انتخاب کند و حتی پیراهن مخصوص خود را به او داد و گفت که این را برای مریدان و طواجین دیگر تعریف نکند.اما اون پسر که مثل حضرت خدابیامرز جقی بود این حرف را فراموش کرد اما در حقیقت به تخمانش دایورت کرده و برای مریدان تعریف کرد.مریدان با شنیدن محبت داریوش به دیوانسیف از ناحیه تحتانی شروع به سوختن کردند و تصمیم گرفتند که دیوانسیف را به شهر پرجمعیت گا ارسال کنند تا از شرش خلاص شوند.بنابراین روزی او را به نقطه ای دور در دیتابیس بردند و در چاه احمد رنجه ورکشی انداختند.سپس پیراهنش را به پریود بانو لاجوردی آغشته کردند و به نزد داریوش آوردند و گفتند که او را روباه(بوندس) خورده.داریوش گفت کمتر کص بگویید لوتیا باشه؟ اونا گفتن باشه و داریوش سپس گفت ایوووول++++ خلاصه داریوش باور نکرد و همچنان با اشک ریختن و کنار منقل بودن(البته برای صرف کباب) انتظار دیوانسیف را می کشید. آن طرف شیر شر که کاروانی پر از مولتی داشت دیوانسیف را از چاه بیرون کشید و با خود به نقطه ای دیگر برد.در آنجا ولفیفار عزیز نی نی سایت که سایتی پر از داف و دوف بود دیوانسیف را از او خرید و به همسرش شادیخا سپرد.دیوانسیف در قصر ولفیفار رشد کرد و تبدیل به جوانی خوش سیما گشت.شادیخا که مهر دیوانسیف در دلش افتاده بود شبی او را با زدن یک استای خصوصی به محضر خود طلبید و سپس گفت که من تو رو میخوام.دیوانسیف خایه کنان به سمت درب خروج اکانت فرار کرد و شادیخا در تعقیب او که ناگهان در همان وضعیت ولفیفار بر سر راه آنها ظاهر شد و آلت شق شده دیوانسیف رو دید و تصمیم گرفت که دیوانسیف را به بندر گا بفرستد که بهمنوس مشاور ولفیفار گفت اگر استاتوس را دیوانسیف زده باشد مقصر اوست و خون و کونش حلال اما اگر استاتوس را شادیخا زده باشد مقصر ایشانند.ولفیفار با اینکه دید استاتوس را شادیخا زده از ترس آبرو دیوانسیف را به زندان آجخیرا فرستاد و دیوانسیف با ناراحتی گفت احساس میکنم منفور شدم داریوش خان کجایی ببینی این وضعو.دیوانسیف هفت ماه در زندان بود و زندانیان از او کرامات عجیبی دیدن. تا اینکه شبی بوندس هتب فرمانروای بخش مولتیون سایت خواب دید که هفت اکانت تایید نشده به هفت اکانت تاییده شده اتک زدند.خوابگزاران معبد حضرت از تعبیر این خواب عاجز ماندند.به بوندس هتب اطلاع دادن که دیوانسیف تعبیر خواب بلد است و تنها به منقل و سیخی نیاز دارد تا آموخته های خود را نشان دهد.دیوانسیف گفت دیتابیس هفت هفته ظلم کاهنان معبد آجخ به رهبری نجاتی را تجربه خواهد کرد. بوندس هتب گفت تنها کسی که میتواند ما را از این بلا نجات دهد خودتی و آنها با رهبری دیوانسیف و بدبختی و بگایی های فراوان موفق شدند که کاهنان را شکست دهند و نجاتی کاهن اعظم رو اخراج کنند که از بحث ما خارج است. آن طرف دیتابیس طواجین با سختی های بسیاری از جانب مسئولان دچار شدند و داریوش خان مریدانش را برای کمک خواستن به بخش مولتیون فرستاد.دیوانسیف با مشاهده دوستانش به آنها گقت که نیروهای کمکی رو برای آنها به سرزمین طواجین ارسال خواهد کرد.سپس گفت که من همونیم که انداختید چاه احمد رنجه و این لطف حضرته که من الان عزیز مولتیونم.سپس مریدان از او عذرخواهی کردند و شروع به مالیدن خایه های عزیز کردند.ضمنا گفتند که داریوش خان از انتظار بسیار شما در کنار منقل خالی داغون شده.دیوانسیف پیراهنش را به آنها سپرد و گفت که او را درمان میکند.آنها پیراهن را به نزد داریوش خان بردند و لوتی با حس کردن عطر خشخاش پیراهن حالش خوب شد و ایووول +++++ گویان با مریدان به سمت سرزمین مولتیون حرکت کرد.آن ها با دیدن هم سالها به خوبی و خوشی زندگی کردند و به سوزاندن رد آرمی و سایر الوانگ ادامه دادند.شاید بگویید پس چرا دیوانسیف ازدواج نکرد؟ چی به سر ولفیفار و شادیخا اومد؟انتظار داشتیم که دیوانسیف و شادیخا آخر ازدواج کنن باید بگویم که عزیزان انتظار کسشعری داشتید چون دیوانسیف تو کف یکی از دختران سرزمین های دیگر مونده بود و تصمیم گرفته بود از آنجا که اون دختر رو شوهر داده بودن تا آخر عمر با گلنار بیعت کند. ولفیفار بعد از قضیه تعبیر خواب از اونجا که شادیخا باهاش قهر کرده بود و اکانتشو مسدود کرد و رفت خونه باباش افسردگی گرفت و در گوشه ای دنج از دیتابیس شروع به گذاشتن فیلمای آموزشی برای جوانان جقی کرد تا باقیات الصالحات شود برایش قصه ما به سر رسید احمد باز به کص نرسید پایین اومدیم مقام بود بالا رفتیم سربدار بود حضرت چه بی قرار بود

https://www.tarafdari.com/node/1636067