روزی پادشاهی یک سبد را پر از غذاهای فاسد کرد و به فقیری داد! فقیر لبخندی زد، سبد را گرفت و ضمن عرض تشکر به محضر پادشاه از قصر بیرون رفت؛ سپس شروع کرد غذاها را خالی کرد و سبد را شُست و به جایشان گلهایی زیبا و قشنگ و خوشبو در سبد گذاشت و راهی قصر شد...... پادشاه شگفت زده شد و گفت: چرا سبدی که پر از غذاهای کثیف بود را پر از گل زیبا کرده ای و نزدم آورده ای؟! فقیر گفت: هر کس آنچه در دل دارد می بخشد!!