تو را چه سود فخر به فلک بَر فروختن هنگامی که هر غبارِ راهِ لعنتشده نفرینَت میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت که با یاسها به داس سخن گفتهای.
آنجا که قدم برنهاده باشی گیاه از رُستن تن میزند چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی.
□
فغان! که سرگذشتِ ما سرودِ بیاعتقادِ سربازانِ تو بود که از فتحِ قلعهی روسبیان بازمیآمدند. باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد، که مادرانِ سیاهپوش ــ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ هنوز از سجادهها سر برنگرفتهاند!


