سلام سلام ..............همگی سلام

زندگی سلام ........زندگی سلام

.................

بیت بعدی چیست؟(2 نمره)

رضا هستم میزبان شما از تخصصی ترین برنماه نقد تحلیل و تبادل نظر فیلم در سایت کاملا مردم نهاد طرفداری !!!!!

از تمامی عزیزانی ک تا اینجا کنار ما بودن ممنونم و همچنان خود را کمترین در میان شما می بینم و ادعایی ندارم

از رفقایی ک هرجور ک ازشون برمیاد باعث بهترشدن سایت میشن هم ممنونم در همه زمینه ها از ورزشی تا غیر ورزشی و ....

چ کسانی ک تخصصی مینویسن مثل مسعود محمد امیر پرهام حمید و... چکسانی ک صرفا نظرشون میزارن مثل سروش فرناوه ونسان و...

بنظرم حتی اگه صرفا ی کپی پیس هم باش چون از مطلب خوبیه بازم لایق احترام و سپاسگذاریه و من لاقل حمایت میکم در حد وسع خودم

بگذریم برسیم ب فیلم های امشب

دوستان دم در بده بفرمایید کافه فیلم و سر جاهاتون بشینین

==============================================================================================

درباره فیلمساز و عوامل

نام اثر : پسرانگی 2014

کارگردان ریچارد لینکلیتر

نویسنده ریچارد لینکلیتر

 

بازیگران: الار کولترین,  پاتریشا آرکت,  ایتن هاک,  الایجا اسمیت,  لورلای لینکلیتر,  استیون چستر پرینس

امتیازات فیلم

imdb : 7.9

متاکریتیک :100

روتن تومیتوز :0.97

================================

خلاصه‌‌‌‌‌ فیلم

مِیسون شش ساله به همراه مادر و خواهرش، سامانتا، در تگزاس زندگی می‌کند. پدرش به تازگی آن‌ها را ترک کرده است. فیلم، زندگی مِیسون و خانواده‌اش را در طول ۱۲ سال آینده که طی آن به یک مرد تبدیل می‌شود، دنبال می‌کند.

================================

نقد فیلم

نقد اول جیمز برادینلی

 

یک چیز در طول تماشای «پسر بچگی/ Boyhood» مشخص می شود: کارگردان فیلم «ریچارد لینک لیتر» به شدت مجذوب ایده ی دنبال کردن یک شخصیت داستانی در گذر زمان واقعی شده است. بیشتر فیلم سازان از صبر و حوصله ی لازم برای چنین کاری بی بهره هستند. «پسر بچگی» از لحاظ روحیه ی جاری در فیلم، و شاید حتی برخی ویژگی های خاص، یادآور سه گانه ی «پیش از» لینک لیتر است: «پیش از طلوع»، «پیش از غروب» و «پیش از نیمه شب». آن فیلم ها زوج عاشقی را در یک دوره ی زمانی ۱۸ ساله دنبال می کنند و با فواصل زمانی نه ساله طی سه فیلم دوباره به سراغ آنها می رود. زمانی که در واقعیت سپری می شود با زمان سپری شده روی پرده ی سینما برابر است. «پسر بچگی» چیزی شبیه به این انجام می دهد و شخصیت ها را در یک دوره ی دوازده ساله دنبال می کند، سالی یکبار به سراغ آنها می رود اما به جای آنکه این لحظات ثبت شده را در قالب چند فیلم ارائه کند همه چیز را به شکل یک فیلم مستقل در می آورد. با اینحال ایده ی اصلی یکسان است: بگذاریم بالا رفتن سن بازیگران درباره ی تصویر شخصیت ها اطلاعات بدهد و آن را ارزشمند تر کند.

اگر این ویژگی تنها چیزی بود که «پسر بچگی» به تماشاگر ارائه می کرد، ممکن بود آن را به عنوان اثری که تنها با به کاربستن ترفند و حقه جلب توجه می کند تلقی کرد. خوشبختانه این فیلم علاوه بر این داستانی است به طرز استثنائی خوش ساخت درباره ی بالا رفتن سن. تجربه ی تماشای بازیگری که روی پرده ی سینما بزرگ می شود آنقدر از پایه با آنچه به آن عادت کرده ایم متفاوت است که شیوه‌ی تماشا کردن فیلم را تغییر می دهد. قطعاً فیلم هایی که در آن ها شخصیت ها بزرگ می شوند برای ما معمول و عادی هستند اما این امر معمولاً توسط تصاویر کامپیوتری یا استفاده از بازیگران متفاوت انجام می شود. شیوه ای که لینک لیتر به کار بسته آنقدر انقلابی است که مورد توجه قرار بگیرد. ضمناً این رویه ای نیست که احتمال داده شود توسط افراد زیادی اقتباس و الگو گرفته شود. ساخت «پسر بچگی» ۱۲ سال طول کشید. در عصر مطلوب بودنِ موفقیت فوری و بلافاصله، استودیوهای کمی پیدا می شوند که حاضر شوند چنین زمان طولانی ای منتظر بمانند.

این فیلم یک جنبه ی مستند وار نیز دارد. ما نه تنها بزرگ شدن بازیگر اصلی فیلم «الار کولترین» و رسیدن او از سن شش سالگی تا اوایل جوانی را دنبال می کنیم، بلکه همین امتیاز درباره ی دختر لینک لیتر، لورلی، هم به ما داده می شود. آنطور که کارگردان می گوید لورلی خودش تقاضای این نقش را کرد و بعد از چند سال علاقه ی خود را از دست داد و سپس دوباره سرسختانه نقش را مطالبه کرد. این فرصت به ما داده شده است تا تغییرات چهره های آشنایی مانند «پاتریشیا آرکت» و «ایتن هاوک» را طی همان دوره ی زمانی مشاهده کنیم، هر چند که تأثیر این مسئله به همان اندازه مهیج نیست زیرا هر دو بازیگر طی دوره ای که در ساخت «پسر بچگی» حضور داشتند در مرکز توجه عموم باقی ماندند.

کولترین نقش میسون را بازی می کند و «لورلی لینک لیتر» در نقش خواهر بزرگتر او، سامانتا، حاضر شده است. وقتی برای اولین بار با آنها ملاقات می کنیم آنها نزد مادر تنهای خود (آرکت) زندگی می کنند، زنی که به سختی تلاش می کند با یک حقوق ماهیانه ی نازل و محقرانه مخارج زندگی را تأمین کند. پدر آنها (هاوک)، به این دلیل که به دنبال کار به آلاسکا رفته است، در تصویر حضور ندارد. طی گذشت دوازده سال بعدی، مادر ازدواج می کند و برای مرتبه ی دوم طلاق می گیرد، پدر تابستان ها یک هفته در میان تعطیلات آخر هفته را با بچه هایش می گذراند، میسون و سامانتا دوره ی بلوغ خود را می گذرانند، جنس مخالف را کشف می کنند، مشروب می نوشند و ماری جوانا می کشند. میسون دل شکستگی حاصل از یک مورد قطع رابطه را در کنار آزادی تلخ و شیرینی که از جدا کردن محل سکونت اش از خانواده ایجاد شده تجربه می کند.

تماشای «پسر بچگی» مانند این است که از درون دریچه ای به جزئیات خصوصی زندگی دیگران سرک بکشیم. گاهی اوقات ساده ترین داستان ها می توانند از همه تکان دهنده تر باشند زیرا خیلی آسان می شود با آنها ارتباط برقرار کرد. شخصیت های «پسر بچگی» می توانستند همسایه های شما، دوستان شما و حتی خود شما باشند. اثری از ملودرام در فیلم دیده نمی شود. دوربین لینک لیتر بی آنکه حالتی آراسته کننده و یا ناخوانده و فضولانه پیدا کند، دقایق زندگی روزمره را ثبت می کند. هیچ چیز اغراق شده نیست. بزرگترین “اتفاق” فیلم زمانی رخ می دهد که همسر دوم مادر، تحت تأثیر فزاینده ی الکل، کنترل خود را سر میز شام از دست می دهد و چیزهایی را می شکند و خرد می کند. کمی بعد میسون و سامانتا از خانه فراری می شوند. ما دیگر شخصیت الکلی یا فرزندانش را نمی بینیم. مانند خود زندگی، داستان دیگران اغلب ناتمام می ماند.

ما می بینیم که زندگی چقدر گذرا و شکننده است. تغییر و تحولاتی که از سالی تا سال دیگر اتفاق می افتد یکپارچه و منسجم است و چون بازیگران عوض نمی شوند همه چیز به شکلی واقع گرایانه در هم آمیخته می شود. «پسر بچگی» در طول زمان تقریباً سه ساعته ی خود، ما را به سفر می برد. این فیلم به جای آن که سفری جاده ای در گذر از مناطق مختلف جغرافیایی باشد، سفری در طول زمان است. وقتی فیلم تمام می شود از اینکه توانسته ایم با خانواده ای به شکلی آشنا شویم که در کمتر فیلم سینمایی ای امکانش وجود دارد، احساس رضایتمندی عمیقی در ما ایجاد می شود. به دلیل فداکاری و تلاشی که برای ساخت فیلمی مانند «پسر بچگی» به کار رفته است، به احتمال زیاد در آینده ی نزدیک چیزی شبیه به آن را نخواهیم دید. اما من از فرصتی که برای تماشای نتیجه ی آزمایش جسورانه و موفق لینک لیتر دست داده است، به شدت احساس خوشحالی و رضایت می کنم.

نقد دوم

 

سینمای جهان

فیلم Boyhood ساخته‌ی ریچارد لینکلیتر؛ تو میخوای چی باشی میسون؟

نویسنده: اديسه عسكری

تو میخوای چی باشی میسون؟

انتخاب بازه‌‌ی زمانی دوازده سال برای یک فیلم سینمایی ۱۶۶ دقیقه‌ای به نظر زیاد می‌رسد. و این کنجکاوی را ایجاد می‌کند که نویسنده‌‌ی فیلمنامه چطور می‌خواهد از پس آن بر بیاید. قطعا انتخاب در کار است. انتخاب حادثه‌ها و یا برش هایی از زندگی این خانواده.

در کتاب رمان زندگی داستانی ای.جی. فیکری اثر گابریل زِوین که اخیرا خوانده‌ام جمله‌ای بود که پس از پایان دیدن فیلم به ذهنم متبادر شد که مضمون آن به این شکل بود:

زندگی ما آدم‌ها نه رمان است و نه داستان کوتاه. در پایان، زندگی هر انسانی مجموعه داستان است.

زندگی میسون نیز همین صورت بود. مجموعه‌ی اتفاقات در دوره‌های مختلف زندگی‌اش وجود داشت که بزنگاه تلقی می‌شد. اتفاقات و داستان‌های کوتاهی در زندگی شان رخ داد که زندگی میسون و خانواده‌اش را تغییر داد. و به هویت او و سایر اعضای خانواده‌اش شکل داد و یا در آن تغییری ایجاد کرد.

اتفاقاتی چون ورود آدم‌های مختلف، جدا شدن از آن ها، تغییر مکان‌ها و عوض شدن شغل، محل تحصیل. در زندگی همه‌‌ی آدم‌ها از این دست اتفاقات بسیار است اما گاهی بعضی از این اتفاقات باعث تغییر سرنوشت انسان‌ها می‌شود. همانطوری که در فیلم Boyhood شاهد آن هستیم.

نقل مکان کردن خانواده از تگزاس، ورود دوباره‌‌ی پدر به زندگی آن ها، ازدواج‌های مجدد مادر و دیالوگ معلم سیمون به نام آقای ترلینگون با او، از جمله اتفاقاتی هستند که هویت میسون را تغییر می‌دهد. با اینکه شخصیت اصلی فیلم همانطور که از عنوانش بر می‌آید میسون است اما به خوبی به سایر شخصیت‌ها در این فیلم پرداخته شده است. خرده داستان هایی که برای شکل دادن و نشان دادن شخصیت مادر، خواهر، پدر، نا پدری‌ها به خوبی است نیز در خدمت روایت داستان میسون است. و کاراکتر میسون در توافق، تضاد و تقابل با آن‌ها شکل گرفته می‌شود و به پسر جوانی بدل می‌شود.

از همین ابتدای فیلم در می‌یابیم که با پسر بچه‌ای متفاوت و شاید خیالباف رو به رو هستیم. که همین طور هم هست. در ادامه می‌بینیم که میسون بیشتر به دنیای موجودات خیالی مانند الف‌ها علاقه دارد. بعنوان مثال برای سنگ هایی که از طبیعت جمع می‌کند داستان‌های خیالی ساخته است.

البته میسون بسیار کنجکاو است و همه جا سرک می‌کشد و بعنوان مثال تنها شاهد دعوای مادر با دوست پسرش است. و به دلیل کنجکاوی و توجه و حساسیت هایی بیشتر از سنش به محیط دور و برش، شاهد اتفاقات بسیاری است. اوست که متوجه شخصیت سرگردان مادر می‌شود و یا به رابطه‌ی مادرش با استادش پی می‌برد. در مقابل خواهرش پر انرژی و عملگر و برونگراست. در گروه پیشاهنگی رئیس است.

عضو تیم بسکتبال است. به بولینگ علاقه دارد و در همه‌ی آن‌ها پر جنب و جوش و موفق است. و همین تقابل بین خواهر و برادر باعث می‌شود که درونگرا بودن میسون بیشتر به چشم می‌آید. میسون همه‌‌ی عمرش با همکلاسی هایش فرق دارد. و خود به خوبی از این آگاه است. و برای جلب نظر آن‌ها سعی می‌کند تا ادای آن‌ها را در بیاورد.

بعنوان مثال در مورد رابطه‌اش با جنس مخالف دروغ هایی می‌گوید تا به اصطلاح کم نیاورد. و یا به مجلات مد و مدلینگ که عکس مدل‌ها را دارد در کنار دوستانش علاقه نشان می‌دهد اما می‌بینیم که پس از جدا شدن از دوستش برای پرنده‌‌ی مرده‌ای قبر درست می‌کند و در سکوت به تماشای جسد بی جان پرنده نشسته است.

خیال بافی‌های میسون، تصویرهای خیالی که در ذهن دارد باعث می‌شود که اشیا را به گونه‌ای ببیند که دیگران نمی‌بینند.

اما شاید یکی از نقاط اوج داستان فیلم Boyhood و زندگی میسون دیالوگش با معلم در تاریکخانه‌‌ی عکاسی باشد. معلم به او توصیه می‌کند که تفاوت هایش را دریابد و با تلاش بسیار سعی کند که از این تفاوت‌ها هنر خاص خود را خلق کند و به او می‌گوید که فکر کند که چه کاری می‌تواند انجام دهد که بقیه نمی‌توانند.

خیال بافی‌های او، تصویرهای خیالی که در ذهن دارد باعث می‌شود که اشیا را به گونه‌ای ببیند که دیگران نمی‌بینند. و سرانجام از او هنرمند عکاسی می‌سازد که نگاه متفاوتش در عکاسی برگ برنده‌‌ی اوست. میسون جوجه اردک زشتی است که سرانجام به قوی زیبایی بدل می‌شود. در کنار او خواهرش سامانتا که به نظر می‌رسید آینده‌‌ی درخشانی در انتظارش باشد شبیه نوجوانان و جوانان دیگر می‌شود.

در فیلم Boyhood از رهگذر روایت زندگی میسون به دنیای نوجوانان و جوانان پرداخته می‌شود. شبکه‌های اجتماعی، تلفن‌های هوشمند و تاثیرات آن‌ها بر شیوه‌‌ی زندگیشان، مهمانی ها، مشروبات الکلی، روابط آن‌ها با خانواده هایشان در این دوران حساس و ارتباط با جنس مخالف از این جمله هستند.

هر چند در فیلم Boyhood می‌شد که بیشتر به نقش مدرسه و کالج و دانشگاه در تربیت بچه‌ها پرداخت. مدرسه به عنوان دومین نهاد بعد از خانواده و اولین مکان مواجه کودک با جامعه می‌تواند نقش سازنده‌ای در شکل دادن به هویت و پیدا کردن توانایی‌های هر فرد در زندگی‌اش باشد. اما در این فیلم تنها چند صحنه‌‌ی کوتاه میسون و یا سامانتا را در مدرسه می‌بینیم.

 

از دیگر نکات پر رنگ فیلم Boyhood موسیقی آن است. پدر میسون به همراه هم خانه‌اش به ترانه سرایی، آهنگسازی و خوانندگی می‌پردازد. پدر خود رویای خوانندگی و آهنگسازی در سر دارد. به بیتلز علاقه‌‌ی بسیار دارد و در تمام مدت فیلم می‌بینیم که سعی می‌کند پسر را با موسیقی‌های مختلف آمریکایی مانند سبک کانتری علاقمند کند.

در موسیقی متن این فیلم از موسیقی گروه‌های مشهور مختلفی چون بیتلز، کلد پلی استفاده شده است. در بسیاری از سکانس‌های فیلم متن موسیقی که بر روی فیلم است حس کاراکتر را در لحظه بازگو می‌کند. بعنوان مثال در سکانس هایی که میسون که سرانجام خانه را برای رفتن به کالج ترک کرده است.

او در جاده مشغول رانندگی است و به نوعی به سوی سرنوشت خود می‌رود. میسون، سامانتا و دیگر نوجوانان این فیلم همه خسته از تنها کنترل شدن هستند. آن‌ها توقع دارند که دنیایشان درک شود. در این لحظات و بر روی نماهای جاده و تنهایی شخصیت، آهنگ قهرمان(HERO) از گروه راک (Family of the year) شنیده می‌شود که معنی بخش از آن این است.

بگذار بروم نمی خواهم قهرمان شما باشم نمی خواهم مرد بزرگ تو باشم من فقط می‌خواهم با دیگران مبارزه کنم من نمی‌خواهم بخشی از رژه شما باشم هر کس شایستگی‌ای دارد

فیلم Boyhood به نویسندگی و کارگردانی Richard Linklater کارگردان آمریکایی است. او متولد ۳۰ جولای ۱۹۶۰ است. فیلمنامه‌ی فیلم مشهور پیش از غروب را نوشته است و برای همین فیلمنامه نامزد دریافت جایزه‌‌ی اسکار شده است. از آثار او می‌توان به پیش از طلوع، پیش از غروب اشاره کرد. فیلم Boyhood در سال ۲۰۱۴ ساخته شد و در زمان اکران بسیار مورد توجه مردم و منتقدان قرار گرفت.

جایزه‌‌ی بهترین کارگردانی از جشنواره‌‌ی برلین در همان سال، نامزد دریافت خرس طلایی جشنواره‌‌ی برلین، برنده‌‌ی جایزه‌‌ی کارگردانی از جشنواره‌‌ی بین المللی فیلم سان فرانسیسکو بخشی از این افتخارات هستند. کریستوفر نولان این فیلم را محبوبترین فیلم خود در سال ۲۰۱۴ معرفی کرده است. بازیگران این فیلم پاتریشیا آرکت در نقش اولیویا مادر میسون، الار کولترین Ellar Coltrane در نقش میسون، لورلی لینکلیتر ( دختر ریچارد لینکلیتر) در نقش سامانتا، ایتن هاک Ethan Hawke در نقش پدر میسون ایفای نقش کرده اند.مرزهایی بین واقعیت و مستند

=================================================

تحلیل فیلم

 

به‌راستی که زندگی هر فردی مجموعه‌ای از تجربیات مختلف و پیروزی‌ها و شکست‌های متعدد است و همین اتفاقات ریز و درشت هستند که مسیر زندگی ما را مشخص می‌کنند و از ما شخصیت‌هایی متفاوت با یکدیگر تشکیل می‌دهند و زندگانی هر شخصی مجموعه‌ای از انتخاب‌های ریز و درشت است. یکی از دوره‌هایی که در طول حیات هر شخصی به طور عمیقی حائز اهمیت است دوره‌ی کودکی و نوجوانی است که به گفته بسیاری از روانشناسان نه تنها یک بخش کوچک بلکه تمام زندگی ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد و سرشار از حوادث مختلفی است که لوح سفید شخصیت نوجوان را پر رنگ می‌کند. در تاریخ سینما نیز فیلم‌های مختلفی بوده‌اند که در آن‌ها قسمت‌های مختلف زندگی اشخاص به تصویر کشیده شده و گاه گاهی هم به مانند فیلم «فارست گامپ» دل مخاطبان را دزدیده و تا سال‌ها نام خود را جاودان کرده است. اما بحث ما در این مقاله بررسی یکی از فیلم‌هایی است که گرچه موضوعی شبیه به عموم آثار ژانر زندگینامه دارد اما از شیوه‌ای کاملا بدیع در ساختار خود استفاده می‌کند.

در سال ۲۰۰۲ ریچارد لینکلیتر (کارگردان اثر) تصمیم گرفت که یکی از آرزوهای همیشگی خود را که نشان دادن روابط والدین و کودک و سیر رشد وی تا دوره جوانی‌اش بود به پرده‌ی نقره‌ای سینما بیاورد اما یکی از موانعی که سد راه او بود به گفته خود او تغییرات عمده بازیگران بود که به جنبه طبیعی و رئال فیلم لطمه وارد می‌کرد، اما لینکلیتر در همان سال در شهر زادگاه خود هیوستون شروع به فیلمبرداری اثری کرد که ساخت آن به مدت ۱۲ سال طول کشید و زندگی یک پسر بچه ۷ ساله با بازیگری تحسین برانگیز الار کولترین را در طی رشد طبیعی‌اش به تصویر کشید. همانطور که برای هرکسی مشهود است ایده ساخت فیلم در نوع خود بسیار نادر است و از آن مهم‌تر پروژه‌ای طاقت فرسا به شمار می‌رود و ریسک زیادی در آن وجود دارد، پس وقتی از زاویه‌ای دیگر به این اثر نگاه می کنیم به شجاعت لینکلیتر در ساخت این اثر پی می بریم و این موضوع که وی فیلمسازی است که بر اساس تجربیاتش دوربین خود را به سمت قضایا نشانه می‌رود بیشتر در نظر ما رخ می‌نماید.

شنیدی که همه میگن «در لحظه زندگی کن»؟… نمیدونم ولی فکر میکنم نظر من برعکس باشه… یعنی «لحظه در ما زندگی میکنه»

همانطور که اشاره کردم، داستان فیلم درباره ۱۲ سال از زندگی یک پسربچه است. فیلم سفر خود را از ۷ سالگی وی شروع می‌کند و با رسیدن وی به دوران تحصیلات دانشگاهی این سفر پایان می‌یابد و در طول فیلم مخاطب را با خود همراه می‌سازد. یکی از دوست‌داشتنی ترین نکات فیلم ریتم بسیار دلنشین و موزون آن است که مدام باعث می‌شود خود را به جای شخصیت‌های فیلم جایگذاری کنیم و قسمت های مختلف زندگی خود را با آن تطابق بدهیم که می توان این موضوع را مدیون نوع ساخت ویژه این اثر که پیشتر در مورد آن صحبت کردیم دانست. زندگی شخصیت اصلی ما با وجود تمام مشکلات و تلخی‌هایش دارای نکات مثبت فراوانی نیز هست و وقتی در طول مدت نمایش فیلم (حدود ۲:۴۵) به عنوان یک بیننده ماجراهای آن را در این زمان کوتاه مشاهده می‌کنیم باعث می‌شود که بعد از دیدن فیلم فلسفه خاصی از زندگی را در همین مدت زمان ادراک کنیم که احساس سرمستی لذت بخشی را به بیننده تزریق می‌کند.

یکی از وجوه قوت فیلم این است که با نظر به این اصل که داستان ما بر روی شخصیت «میسون» تمرکز دارد اما تغییرات تمام شخصیت های دیگر داستان نیز به همان اندازه در دید تماشاگر اهمیت دارد و بیننده را به مضمون اصلی فیلم نزدیک‌تر می‌کند، برای مثال می‌توان از کاراکتر خواهر میسون نام برد که بزرگ شدن او نیز در روند داستان اهمیت زیادی دارد و خود وجهی دیگر از داستان را نشان می‌دهد.

تیم بازیگری فیلم از دیگر ویژگی‌های مثبت آن است که می‌توانیم در طول تماشای فیلم تغییرات آن‌ها را نیز با شخصیت اصلی خود حس کنیم و از جمله بهترین کاراکتر‌ها که می توان به آن اشاره کرد مادر شخصیت اصلی داستان (اولیویا) با بازیگری پاتریشیا آرکت است که موفق به دریافت جایزه اسکار برای همین نقش نیز شد و ایتن هاوک (در نقش پدر میسون) نیز به خوبی نقش یک پدر بی مسئولیت و ناپخته را ایفا می‌کند.

موسیقی متن آشنا و صمیمی فیلم از نقاط قوت پایه‌ای آن است که به خوبی ما را با لحظات تلخ و شیرین زندگی همراه می‌کند و ذهن ما را به جستجو در لابه‌لای ورق‌های کهنه زندگی وا می دارد و برای ریتم فیلم مناسب ارزیابی می‌شود.

«میسن »:چیزی به اسم جادوی واقعی توی دنیا وجود نداره، درسته؟ … می دونی، مثل پری و این جور چیزا. «ِ پدر »:چی باعث می شه فکر کنی پری سحرآمیزتر از موجودی مث نهنگه؟ اگه برای تو این داستانو تعریف کنم که زیرِ اقیانوسا یه پستاندارِ دریایی غول پیکره که با استفاده از امواج صوتی ارتباط برقرار می کنه، آهنگ می خونه، اون قدر بزرگه که قلبش به اندازه یه ماشینه و می تونی توی شریان هاش سینه خیز حرکت کنی چی می گی؟ به نظرت این جادویی و سحرآمیز نیست؟

لینکلیتر کارگردان فیلم، پس از سه گانه «پیش از طلوع»، «پیش از غروب» و «پیش از نیمه شب» که در آن سعی داشت یک رابطه عشقی را در امتداد زمان واقعی به تصویر بکشد، به سمت قسمت دیگری از زندگی رفت و در طول چندین سال برای بار دیگر حس یک زندگی واقعی را در قالب فیلم ارائه کرد و این در حالی است که فیلم تنها سعی نمی کند که با شیوه ساخت جالب خود مخاطب را فریب دهد و در کنار آن از فیلمنامه‌ای قدرتمند و سبک ساختی فنی و زیبا نیز بهره می‌برد و این همان نقطه کمال اثر است که آن را بسی ارزشمند می‌کند.

«پسربچگی» بخشی از زندگانی هرکدام از ماست و باعث می‌شود که ارزش لحظات را درک کنیم زیرا به ما نشان می‌دهد که لحظات زندگی چقدر می‌توانند در عین سادگی شکننده باشند، به ما از دریچه‌ای شخصی، زندگی یک خانواده را نشان می‌دهد و به ما گوشزد می‌کند که حتی ساده‌ترین موضوعات در زندگی تا چه حد می توانند حائز اهمیت باشند، و این است همان گذر زندگانی…