حکایت مدیر حراست ما نظر لطفی به من داره. بهم گفت: «فلانی یک جوان خوب سراغ نداری؟ میخواهیم یک نفر رو استخدام کنیم.» بهش گفتم: «یک جوان خوب و امین میشناسم. خیلی خوش اخلاق و سلامت است. انسان معتقدی است ولی با همه فکری میسازد و خیلی به مردم سخت نمیگیرد. اما به ظاهرش خیلی میرسد. موهایش را بلند میگذارد و روغن میزند و تقریبا نیمی از درآمدش را صرف عطر میکند و البته دو نفر از عموهایش از معاندین اسلام هستند.» خندید و گفت: «بابا این که میگی اصلاً با ما و شرایطمون سازگار نیست، اینجا همه بچه هیئتی و مسلمون و انقلابی هستند، اصلاً نمیشه نزدیک اداره ما هم بیاد.» بهش گفتم: «اینهایی که من گفتم مشخصات پیامبر اسلام (ص) بود.» هر دو نفر ساکت شدیم و دیگه صحبتی نکردیم.
حکایت
۹۳ بازدیدپنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹ - 0۹:۳۸
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.


