حاجی یبار اومدم با داداشم بعد عمری فیلم ترسناک ببینیم کانجورینگو گذاشتم، همون 10 دیقه اول داشم گفت بیخیال حال ندارم من میرم میخوابم توام صدارو کم کن دیگران بیدار نشن، منم اومدم کلاس بزارم بگم گفتم بیخیال باو دوساعته همش، بعد خودمو ولو کردم رو مبل، 1 ساعت گذشت دیگه پشمی باقی نمونده بود، خایه به گلو دیگه آخرش فیلم تموم شد یهو زد این فیلم بر اساس داستانی واقعی ساخته شده، ریدم تو خودم قشنگ دیگه ساعت 5 شب بود گفتم دیگه نخوابم، تو فکر فیلم بودم یهو یه صداهای عجیبی از اتاق داداشم میومد، آروم رفتم دیدم نیست برگشتم دیدم داداشمو، قشنگ شل شدم? گفت کصخل شدی، دیگه الان سه ساله دوشو ندیدم??
دیدگاهها