یادش بخیر.... همینجوری نشسته بودم توی اتاق و گفتم میخوام یه غزل بگم. اونقدر خام بودم و سطحی فکر میکردم که بعد از نوشتن این چند تا جمله فکر کردم که شاخ غولو شکستم?.

این اولین تلاش من برای گفتن غزل بود:

 

با که گویم که در این شهر دگر خوابی نیست؟!

ظلمتی هست ولی فرصت فریادی نیست

 

دل هم از عالِم و دانای سخن، بیزار است

گفت و پندار عیان بوده و کرداری نیست

 

خون که از باطنِ این کوهِ ستم می جوشد

ناله ای زد که دگر تیشه ی فرهادی نیست

 

یوسفی در پیِ خورشیدِ زمان می گشت و

بشد آواره ی دشتی که در آن چاهی نیست

 

آری از جان و دل انباشته بودم، لیکن

جگرم سوخت و حتی رمقِ آهی نیست

 

مدعی گفت: به رویای حقیقت نرسی

تو ندانی به که مجنونی و لیلایی نیست

 

گفتمش: پیرِ حقیقت به من آن روز بگفت:

تا فریبا نشوی، هیچ فریبایی نیست

 

 

البته همینطور که میبینید این نوشته به عنوان غزل بسیار اشکال داره و مهمترین اشکالش قافیه های اشتباهه.

به دلایلی نمیخوام تغییرش بدم.

شاد باشید