برای گفتن من . شعر هم به گل مانده نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده صدا که مرهم فریاد بود زخم را به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده از دست عزیزان چه بگویم . گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست سرگرم به خود زخم زدن . در همه عمرم هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست از دست عزیزان چه بگویم . گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست سرگرم به خود زخم زدن . در همه عمرم هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست دیری است که از خانه خرابان جهانم بر سقف فروریخته ام چلچله ای نیست در حسرت دیدار تو آواره ترینم هر چند که تا منرل تو فاصله ای نیست

روبروی تو کیم من ؟ یه اسیر سرسپرده چهره تکیده ای که تو غبار آینه مرده من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل بین ما پل عذابه . من خسته . پایه پل ای که نزدیکی مثل من به من اما خیلی دوری خوب نگاه کن تا ببینی چهره درد و صبوری…