احمد به محمد می گوید :باید به خوابگاه برویم.سوار اتوبوس دانشگاه می شوند 6 و 7 نفر از دخترهای کلاس شان هم نشسته اند.محمد با شیطنت خاصی می گوید:ای جان.احمد می گوید:بگذار پایمان به دانشگاه باز شود چرا اینقدر هل کردی؟ محمد:آخه احمد من بچه گرمی ام! احمد در دلش غوغاست سعی می کند خودش را آرام جلوه دهد.احمد و محمد به خوابگاه می رسند.خوابگاه سر سبز پر از درخت ،احمد می گوید محمد من امورخوابگاه ها کار دارم.محمد می گوید:باشد پس من تنها می روم دنبال اتاق این شماره من هست با هم بیا تمرینات خانم دکتر را حل کنیم.احمد پیش رئیس خوابگاه می رود:رئیس می گوید برای چه اینجا آمدی؟احمد سرخ شده صدایش می لرزد نمی داند که چه بگوید:آقای رئیس.پدر بنده بیمار هست و من نمیتوانم مخارج خوابگاه را در طول تحصیل بدهم.رئیس:این که پول کمی هست.میدانم اما از توان من واقعا خارج هست.رئیس:پسر جان نمی شود که! احمد:آقای رئیس! پسر جان نمی شود.آقا پدر بنده کارگر هست نمی تواند بیشتر از این در بیاورد.نمی تواند.رئیس:خوب میتوانم پول خوابگاه ترم یک را فعلا از تو نگیریم ولی نامه ای باید بیاوری که نمیتوانی پرداخت کنی.احمد:از کجا؟ رئیس:خوب امام جمعه شهری چیزی یک آدمی که امضایش اعتبار داشته باشد و شناخته شده باشد.احمد من من کنان گفت چشم.
احمد راهی خوابگاه شد اتاقش را تحویل گرفت.بچه ها در اتاق نشسته بودند .احمد سلام کرد ادریس پسری با چشمان روباهی و دماغ باریک و گندمگون بچه قزوین،مسعود پسری به شدت امروزی و خوش تیپ اهل شاهرود و موهای اتوکرده بینی کوفته،نفر سوم هم هنوز نیامده بود.قیافه ادریس و مسعود به شدت منفی می زد.احمد زیاد نمی خواست در اتاق بماند احساس خوبی نداشت.ظاهر احمد مذهبی به نظر می آمد و باعث برخورد سرد مسعود و ادریس شد
.احمد پیش محمد می رود.در می زند.هم اتاقی محمد علی کامچین در را باز می کند.محمد می گوید کی هست.احمد می آید داخل و می گوید منم مخ زن! علی کامچین زیر خنده می زند(علی همشهری محمد هست دندان های سنجابی دارد و صورت گرد و قد متوسط دارد) محمد می گوید پیش رفیق نخبه ما من را ضایع نکن احمد.احمد گفت نخبه گفت:بلی کامچین مهندس برق هست و رتبه 200 منطقه شده.احمد چشمانش برق می زند.محمد می گوید حرف حاشیه ای بس هست بشینیم احمد بخوانیم.محمد می گوید یک سری کتاب های قدیمی آوردم.مال عمویم این ها را بخوانیم.احمد و محمد مغزشان سوت کشیده!علی می گوید بچه ها چرا روز اول اینقدر کتاب میخوانید جوگیر شدید.می گویند نه!!!استاد دیوانه هست.سوالات یکی از یکی پیچیده تر بودند.به زور و زحمت با کمک علی کامچین که ریاضیاتش فوق العاده بود .سوالات را حل می کنند.(پی نوشت احمد و علی کامچین هشت سال بعد دوباره در یک جای دیگر کنار هم قرار می گیرند)
.هنوز کلاس های ریاضی و فیزیک احمد و محمد شروع نشده.احمد فقط شب ها به اتاق می آید و سعی نمی کند مشکلاتش را حل کند.از نظر احمد امثال مسعود کرم های کثیفی هستند که پولشان آنها را آدم کرده و به اصطلاح بهتر نو کسیه اند.سه شنبه فرا می رسد.احمد ساعت 6 صبح به دانشگاه می رود.در کلاس بسته هست.نگهبان با لبخند مضحکی به احمد نگاه می کند و می گوید ترم یک هستی! احمد می گوید:بله نگهبان:پس همین است زود میایی.احمد:حالا خواهیم دید.احمد سر کلاس می نشیند.کم کم کلاس پر می شود اما همچنان احمد تنها پسری است که حضور دارد.در کلاس بسته هست محمد ناگهان وارد می شود. احمد حواسش به نوشته های خودش هست.صدای جابه جایی دختران می آید و همهمه اشان بالا می رود.محمد کنار احمد می نشیند.سلام می کند و با خنده می گوید:احمد جان ظاهرا از دخترها حساب می شوی.احمد چشمانش گرد می شود؟و می گوید چرا .حامد:داداش دختر ها موهایشان را خیلی راحت درست می کنند و گل سرشان را عوض می کنند.کنارت لاک می زنند.خط چشم میکشند.پاهایشان همه بالای صندلی گذاشتند.احمد سرخ شد و گفت:حواسم نبود
استاد وارد کلاس می شود.محمد برگه تمرین هایش را روی میز استاد گذاشت.استاد شادی:اینها چیست؟محمد:حل تمرینات! استاد خوب که چه؟محمد: استاد مگر نگفتید نمره دارد.استاد:نمره مال بچه هاست.در این میان دختری چشم سیاه سفید قد بلند که چشمان درشت سیاه و بینی تیزی دارد اسمش آفتاب فخاریان هست ( شبیه شخصیت جولیا کارتون جودی ابوت)برگه اش را به خانم دکتر می دهد و می گوید خانم دکتر ببخشید ناقص هست.خانم دکتر:احسنت دخترم آفرین.بچه ها یاد بگیرید هر چند کامل نبود ولی تلاششون قابل تحسین بود.محمد و احمد به هم نگاه می کنند پسر های پشتی کلاس هم چشمانشان گرد شده و کرک و پرشان ریخته.از آن طرف دختران خوشحال بودند و انگار متوجه شدند شرایط به نفعشان هست.احمد:محمد این جا چه خبر هست؟ محمد:احمد فکر کنم استاد فمینیست هست.احمد:فمنیست یعنی چه؟ محمد:یعنی این.احمد:باید فکری کنیم اینطور نباید ادامه پیدا کند


