و آنجاست ، دلنوشته ای از خودم در وصف گرما و تشنگی و خار های دل انسان در زندگی که مانع دیدن زیبایی های جهان هستی میشود.
صدای زنگوله کاروان در گذر میان گندم زار ذوقی در رگ ها می دمد نوای گوش خراش آونگ ساعت لب های خیس اما گیج زمان هراس را در جان من می دمد از دور دست ها ،پیامی به مسافر ، به جاده ها نجوایی که شاید لحظه لحظه ،گرما را در خاک جاده ها می دمد نوای حق حق لرزان خنده ها پیرمردی زیر درخت تنها اینجا نا امیدی در چشمان پرستو ها می دمد وای بر خسته ای بر بال و پر بسته ای که کشان کشان از غافله جا مانده هر دم در پی فریبی ،هر جا در حال غریبی معشوق رنگی از گیسوان خود در دل ها می دمد به افق زود صبح به شفق سرخ غروب می نگرم و هر لحظه هر دم یک انفجار شرابی در روح من می دمد باد با تک تک شاخه ها در پرواز در گریز و گذار چشم ها خیره به قلب آسمان می پرستی فن رندی را در قلب من می دمد رده پایی بی رنگ ! اضطراب التهاب !پا های نامرئی ترس در هر مکان بی هر زمان گیجی را در ذهنم می دمد سفالگری نقاشی فوت می کنند نقش های درهم پندارش را در قلب زمین آتشی گر گرفته غوغایی ،از جنس ستاره ها به پاکی گلبرگ ها و او اویی که همیشه حیات را در جان ها می دمد و من در شب عمر با شیشه ی شکسته ی هر دم چهره ای را در آینه می نگرم و او بی صداست بی نجواست او والای والا او خداست بیابان بی آب همراه مهتاب سکوت شب تاب عجب آرامشی را در من می دمد او آنجاست .



