کجای داستان بودیم. محمد،احمد ،محتشم،باقر و محمود داخل حیاط دانشکده با هم قدم می زنند.حیاط سیمانی که باغچه های گل رز داره و درخت های کاج تو فضای حیاط کاشته شده.یک سری پله داره که میخوره به یک زمین بسکتبال آسفالت.بخش جنوبی حیاط هم که سری اسکلت نیمه کاره زنگ زده هست.این اولین جمع پسرونه اونها بوده.محتشم:داداش ها این استاد شادی چقدر خوبه!احمد:دیوونه ای یا خودتو زدی به دیوونگی؟ محمد: احمد شاید تو تمرینها رو غلط حل کردی! احمد:بابا یکم به من اعتماد داشته باش.استاده قشنگ داره ما رو پس می زنه! چرا اینقدر الکی خوشبینید؟خوشبینی مفرط هم خوب نیست.باقر که سرش توی گوشی اپلشه.محمود با یک صدای موذیانه:ولی احمد نبی خیلی شبیه خانم دکتر شادی هستی ها!! احمد:خوب که چی؟ محمود:خوب خانم دکتر مجرده! احمد:خوب که چی به من چه ربطی داره؟محمد میزنه زیر خنده:یعنی نفهمیدی؟محتشم:منم نفهمیدم! باقر با صدای آروم میگه:بهتر بریم سر کلاس زبان
نمای بیرونی دانشکده سیمانی هست.محمد بچه ها چقدر این ساختمون تو ذوق میزنه!احمد:مگه اومدیم هتل باید داخلش درست باشه! اینقدر به ظاهر نچسب! بچه ها از پله های عریض دو طبقه ساختمون شماره 2 بالا میرن دانشکده دو تکه هست که توسط راهرویی از هم جدا میشه.محتشم:بچه ها دیوارهای سفید اینجا خوراک یادگاری نوشتنه احمد:بابا دیگه خرس شدیم این کارها چیه!بشینیم ببینیم استاد زبان برنامه اش چیه؟
پسرها وارد کلاس میشن،احمد قیافه اش در هم پیچیده میشه.کلاس دو قسمت هست چهار ردیف سمت چپ و چهار ردیف سمت راست و نسبتا بزرگ هست.محمد :احمد چرا ترش کردی؟ محمود:احمد احتمالا از اون آدم هایی که عشق صندلی جلو هست.احمد:بابا میخوام تمرکز کنم بشینم عقب تمرکز ندارم.محمد: حالا بشین ردیف دوم.احمد نمیتونم!!! احمد روی ردیفی میخواد بشینه که دلسای دماغ عملی و هدی دختر چادری نشستن با هم.احمد صداشو صاف میکنه و میگه عذر میخوام بچه ها شما میتونید برید اونور دو تا صندلی خالیه.هدی:بله مشکلی نیست.دلسا نخیر ما همین جا جامون خوبه!! احمد:حالا میشه .دلسا:نه ما همین جایی که هستیم راحتیم. احمد با دلخوری میره و ردیف دوم پشت سر هدی مینشینه و آروم غرغر میکنه!
استاد قندی استاد زبان وارد کلاس میشه.یک آقای سبزه کمی روشن هست با قد متوسط چشم های متوسط هیکل مناسب و موهای سفید و ظاهر شوخی به نظر داره. تقریبا 55 سالش هستاستاد قندی یک حضور و غیاب میکنه.خیلی خوب بچه ها قراره این ترم هر جلسه پرسش و پاسخ داشته باشیم.محمد و باقر محمود و محتشم پشت نشستند.محمد که همراه پسرهای دیگه توی ردیف آخر نشسته بلند میگه:وای نه! دکتر قندی:وای بله.دکتر قندی میگه به احمد: آقا شما چرا جدا از پسرها نشستین؟احمد: استاد ما جلو تمرکزمون بهتره! محمود:جز دختر هاست استاد!!.دخترها میزنند زیر خنده.احمد تو دلش میگه از جلسه بعد حسابتون میرسم خوش نمک ها!!! استاد قندی سوال میپرسن بچه ها نظرتون راجع به عشق چیه! محمد که عشق این جور مسائل میگه:خوب استاد یک چرخی میزنی دست یکی رو تو پارک میگیری تمومه محمود با شیطنت میگه:مگه میخوای هندونه بخری!! یک دختر سفید رنگ پریده با چشمای قهوه ای قد کوتاه موی سیاه و ابروهای کم پشت بلند میشه (اسمش مرجان هست) میگه:آقا چی دارین میگین مگه ما اسباب منزلیم؟ (دخترها احسنت میگن)محمد:خوب عشق در یک نگاهه.مرجان:شاید کسی اون پسر رو نپسنده! بحث مرجان و محمد بالا گرفته.دکتر قندی بلند میشه:بچه ها لطفا!جنبه بحث رو داشته باشید.دانشجویید دانش آموز که نیستیدکمی تحمل نسبت به هم داشته باشید.کلاس آروم میگیره و استاد تدریسشون رو میکنند.کلاس تموم میشه و بچه ها در حال خروج هستند.
محمد دست احمد رو میگیره میگه :نرو دلسا باهات کار داره؟ احمد: من؟؟چرا؟ بیخیال بیا بریم حوصله این دختره رو ندارم کم رو مغزم راه رفت؟؟.محمد:بابا پیشنهاد داره!!!! احمد:تو انگار میدونی چی میخواد بگه خوب بگو سر و پا گوشم.محمد:دلسا دانشجوی مهمان هست احمد! میخواد انتقالی بگیره اینجا شهر خودشون! احمد:خوب من چیکار کنم؟محمد:دلسا گیلان قبول شده!احمد: خوب که چی؟محمد:خوب دیوونه میخواد جاشو با تو عوض کنه! احمد :مگه مغز خر خوردم اینجا رو ول کنم برم گیلان! محمد:بابا پول یک ماشین صفر کیلومتر رو میخواد بهت بده!!! احمد به فکر میره!بدجور بی پولی احمد رو اذیت میکنه.معامله بدی هم به نظر احمد نمیاد.ادامه دارد...


