ده دوازده سالم بود رو دختر خاله کراش داشتم مامانم یه روز ازم خواست باهاش برم خونشون منم از خوشحالی داشتم بال در میاوردم رفتیم اونجا دختر خاله م چایی اورد زیر چشمی نگاش میکردم و خیلی ذوق داشتم تا اینکه مامانم بهش گفت پسرم شبا جاشو خیس میکنه چایی نمیخواد?