تو کل محلمون فقط خانواده ما بچه کوچیک داشتن که بنده بودم. حالا که رسیدم به 22-23 همه بچه کوچیک دارن :(

خونمون رو که عوض کردیم رفتیم کوچه بغلی

دعا کردم مستاجر مادربزرگم(طبقه پایین خونه ما) پسر داشته باشن با هم دوست بشیم

زد و یه پسری که روی هر چی آدم خجالتیه شد همسایه ما :( بعد 3 سال به زور 10 کلمه تونستم تا حالا باهاش حرف بزنم

الان دارن میرن

دوباره دعا کردم خانواده ای که میان پسر داشته باشن 

الان فهمیدم عموم می خواهد خونه رو اجاره کنه منم که هر روز دارم پسر عموم رو می بینم

یعنی چنان غمباد گرفتم که نگو

محلمون که بچه هم سن خودم نداریم

هر کی هم با ما رفیق شد یا رفت دانشگاه تهران و اصفهان یا خونشون رو بردن شهر دیگه

:((((((((((