یک روز شیخی بالای منبر درمورد حلالو حرام صحبت میکرد و میگفت روزی ۳ تا دزد به خانه ی یک تاجری دیناری زدند و کلی پول و سکه را روی خر صاحبخونه گذاشتن و زدن بیرون!!! تو مسیر دوتاشون دسیسه چیدن که سومی را بکشن تا سهمیشون بیشتر بشه و همین کارو هم کردند

بعدش ابو غذایی خوردن باز راه افتادن که یک دفعه یکیشون خنجر کشید و رفیق دوش را هم کشت شب که شد دزد آخر دل درد شدیدی گرفت و بر اثر سمی که شریک قبلیش در غذا ریخته بود مرد !!! الاغ که تنها مانده بود راه صاحبخانه اش را پیش میگیرد و بهمراه مال به خانه ی تاجر دینار برگشت ... 

این یعنی مال حلال به صاحبش برمیگردد!!!

بعد مردم پای منبر یک صلواتی بلند میفرستند که شخصی بلند شدو گفت؟!

ای شیخ تمام دزد ها که مردن !!!

پس جریان کی برا شما تعریف کرده؟!!!!

خره؟!!!!