هفته پیش سه شنبه شب شوهرم آریا اصرار داشت که بریم رستوران شام بخوریم با کلی تمنا و خواهش و ناز کشیدن بالاخره راضیش کردم شب رو با دست پخت من بگذرونیم
وقت زیادی نداشتم و توی ناخوداگاهم دنبال غذاهایی میگشتم که سریع پخته بشه و خوش مزه باشه واسه لحظاتی اون آدمهای خسته و بی حال درونمون رو فراری بده
آریا رفت روی مبل جلوی تلویزیون نشست و با همون لحن پر از مهرش گفت:
عزیزم خیلی گرسنمه لطفا سریع تر
جوابش رو ندادم و شروع کردم به پایین و بالا کردن یخچال
چیزی جز پنیر شور و تخم مرغ های صف کشیده پیدا نکردم
کمی بیشتر گشتم و یک بسته پلاستیک که توش نخود چرخ کرده بود پیدا کردم
خوشحال شدم سریع روغن رو توی ماهیتابه ریختم شروع کردم به خلق یک فلافل خوشمزه
درست کردم و با شوهرم خوردیم و کلی کنار هم صفا کردیم
همش میخواست لقمه بگیره و بزاره تو دهنم که یادآورش میشدم هنوز بیماری کووید۱۹ زنده هستش و ممکنه از عشق ما سواستفاده کنه
دیگه وقت خواب رسیده بود و باید مثل دوتا کوآلا کنار هم خُر و پُف میکردیم
دقایقی گذشت و سکوت در حال آواز خواندن در اتاق بود
چشمام گرم شده بود که ناگهان یه صدای عجیب به گوشم خورد:
زااااااااااااااااااااااارت
کمی خندیدم و به خودم گفتم عجب شوهری دارم من
اومدم به طرف مخالف آریا بخوابم تا بوی عشق آلودش اذیتم نکنه که یکدفعه یک موج از بدنم جدا شد:
بیب
آریا از پشت با صدای بلند و دیوانه بار شروع کرد به خندیدن و مثل یک شیر پادشاه نعره کشید:
عجب زنی دارم من
دوتایی کنار هم تا دقیقه ها مشغول خندیدن بودیم و شروع کردیم به تحول دادن به معده های پر از طوفانمون
بازیمون تموم شد و کلی بو داخل اتاق راه انداختیم و خنده کنان کنار هم رفتیم روی مبل بخوابیم
لحظات کوچک و خوش در زندگی زیاده حتی باید از چندش آورترین لحظات بهترین هارو ساخت
پایان قسمت اول.



