بیاور مدام که هست در جان شیرین درد/ جانی که درد یابد ز اندیشه و رای  فرد 

ز مست ها  کسی پرسد در این دار؟ / که چرا گشتند به این طور  نابکار 

همه گویند ز مستان فاصله گیر / که در جوانی هست دلشان پیر 

خور خوابشان در ره میخانه ز دست رفت / ز سایه خمار سیرت صورت ز هست رفت 

نه من گویم که آنها نیستند پیر / تنها روزی  شان  شده است دیر 

که آن ها عارفان این زمینند  /  حکمت دارند بی علم نمیمیرند 

ز مست داریم تا مست دیگری / یکی ز عشق مست و یکی در کار می گری 

یکی ز عشقش فنا شد عقل جان / یکی ز می شود  این جهان خان 

اندیشه کن  که مستان حقیقی کم اند / یکی خیره سر و در کار دیگرند 

ز مستان شناختیم عشق و سوز را  / کنند ز عشق آن ها شب را روز را 

فاتح آمد گفت بنگر ای عاشق در این جهان / نیابد چون درد و سوز و خزان 

مست ز وی گفت ای فاتح نامدار / ز این سوز به از کاهل تام دار