چون هیچ وزن و آوا و قافیه ای نداره
اسمشو گذاشتم شعر سپید
سنگ و پاییز
ای سنگ تو چرا اینجا مانده ای نکند پاییزی ولی پاییز که آب سردیست رونده ی رقصان نکند از سرما خشک شده دست و پایت و اره ی ترس مرگ ، شکل چاره در نگاهت نکند باد بودی خود پاییز بودی از خطایی سنگ شدی لب سرد گشتی بر لپ داغ زمین قهر باشد، تو اگر از بدی سنگ شدی چرا من چه در خوب و چه بد خشکیدم گرچه نبودم گل نازک شکن نکند باد این ور ها زاده ی یخ است ای سنگ انکار نکن تو روزی پاییز بودی


