حکایت از رساله دلگشا شیخ الشیوخ حاج عبید زاکانی قزوینی
شخصی زنبور بر شیر زد سخت بزرگ شد در خانه رفت با زن خود گفت این شیر در بازار میفروشند مقرر کردهام که شیر خود را بدهم و صد دینار دیگر بر سر و این شیر بستانم اگر نیک است تا بخریم زن را سخت خوش آمد جامهها و زیور آلات هر چه داشت یکجا به صد دینار فروخت وبه شوهر داد که این را از دست مده شوهر برفت و بازآمد که خریدم یک دو روز بکار میداشتند که ناگاه آماسش فرو نشست و با قرار اصل آمد
شوهر پریشان از در درآمد و گفت ای زن خدا بلایی سخت از ما بگردانید آن شیر از ترکی بوده دزدیده بودند مرا بگرفتند و به دیوان بردند و به هزار زحمت صد دینار دادم و همچنان شیر کهنه خود را باز ستدم و از آن شنقصه (مهلکه) خلاص یافتم زن گفت من خود روز اول میدانستم که آن دزدی باشد و گر نه بدان ارزانی نفروختندی:))))))))))))


