درست است که من همیشه از نگاه نادرست و طعنه تاریک ترسیده ام ، درست است که زیر بوته باد سر بر خشت خالی نهاده ام ، اما با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید ، از جنوب که می آمدم لهجه ام شبیه سوال و ستاره بود ، من ، شمال و جنوب جهان را نمی دانستم ، هر کو که پیاله آبی میدادم گمان ساده می بردم که از اولیای باران است ، سر آغاز تمام پهنه ها میدان توپخانه و کوچه های سرچشمه بود ، اصلا می ترسیدم از کسی بپرسم که اینهمه پنجره برای چیست ، یا اینهمه آدمی ، چرا به سلام (( آدمی )) پاسخ نمیدهند ، از جنوب که آمدم حادثه هم بوی نماز و نوزاد سه روزه می داد ، و آسانترین اسامی آدمیان واژگانی شبیه باران و بوسه بود ، زیر آنهمه باران بی واهمه ، هیچ کبوتری خیس و خسته به خانه باز نمی آمد، روسپیان ، خواهران پشیمان آب و آیینه بودند ، اما با اینهمه ، کسی از من خیس ، از من خسته نپرسید که از نگاه نادرست و طعنه تاریک میترسم یا نه ، که از هجوم نابهنگام لکنت و گریه میترسم یا نه ، که اصلا هی ساده !!! تو اهل کجایی ؟ اهل کجایی که خیره به آسمان حتی پیش پای خودت را نمی پایی ، باز می رفتم ، می رفتم میدان توپخانه را دور میزدم ، و باز می آمدم ، همانجا که زنی فال حافظ و عشوه ارزان می فروخت ، دل و دست بیدی در باد ، دل و دست بیدی در کنار فواره ها می لرزید ، و من خودم بودم ، شناسنامه ای کهنه و پیراهنی پر از بوی پونه و پروانه های بنفش ، حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه که می روم ، می دانم که تمامی آن پروانه ها مرده اند ، حالا پیراهن چرک آن سالها را به در می آورم ، می گذارم روبروی سهمی از سکوت آن سالها و می گریم ، می گریم ، چندان بلند بلند که باران بیاید ، و بدانم که همسایه ام باز میهمان و موسیقی دارد ، حالا ، حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمیگیرد ، حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه تاریک نمی ترسم ، حالا دیگر از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نمی ترسم ، حالا دیگر برای واژگان خفته در خمیازه کتاب غصه بسیار نمی خورم ، حالا به هر زنجیری که می نگرم بوی نسیم و ستاره می آید ، حالا به هر قفلی که می نگرم کلام کلید و اشاره می بارد ، شاعر که میشوی، خیال تو یعنی حکومت دوست من از شکستن طلسم و تمرین ترانه به سادگی های حیرت دوباره رسیده ام ، درست است ، من هم دعایتان می کنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید ، از هر طعنه تاریک نترسید ، از پسین و پرده خوانی غروب ، یا از هجوم لکنت و گریه نترسید ، دوستتان دارم ، ای سادگان صبور ، دوستتان دارم .
سید علی صالحی / خسرو شکیبایی



