پایان تمرین گروهی این هفته طرفداری / نماد فوتبال
فوتبال برای اغلب ما بچه های دهه 50 از جام جهانی 82 شروع می شود و در جام جهانی 86 به عشق بازی می رسد. فوتبال در حافظه ما با تلویزیون های سیاه و سفید و برفکی که حتما باید آنتن هوایی بالای پشت بام خانه را به سمت مسکو می چرخاندی تا صحنه های جام جهانی 82 و 86 را نشانت بدهند، به یادگار مانده است. کشور درگیر جنگ بود و تلویزیون هیچ علاقه ای به پخش جام جهانی نداشت و ما بودیم و تماشای تصویرهای تلویزیون کشورهای همسایه که با چرخش آنتن و تقویت کننده هایی که بوستر نامیده می شد، گاه شب و نیمه شب قابل رویت بود. آن شب ها همسایه ای که تلویزیون رنگی داشت، خانه اش پاتوق عشاق فوتبال بود و ما سرخوشانه در تابستان دور از کتاب و درس و مدرسه و خواب اجباری سرشب، هر شب فوتبال جهانی می دیدیم و هر روز تماشاگر بازی بچه محل هایی بودیم که تلاش می کردند شبیه همان ستاره هایی باشند که در تلویزیون دیده بودیم. یکی فری سوکراتس بود و دیگری ممل اروپا و آن یکی زیکو و دیگری پائولو روسی اما هیچ کس جرات نمی کرد بگوید مارادوناست، مارادونا فقط همان یک نفر بود. چنان که وقتی خودش برای ترک اعتیاد به کوبا رفت و در بیمارستان روانی بستری شد، در جمع آدم هایی که خود را عیسی مسیح و فیدل کاسترو و چه گوارا می نامیدند، همین که گفت؛ من مارادونا هستم، توی دهانش زدند و گفتند تو می توانی بگویی خدا هستم اما حق نداری بگویی مارادونا هستم. مارادونا فقط همان یک نفر بود.
حتی این که در آخرین فیلم پخش شده از دیه گو، شلوارش را پشت به دوربین پایین کشید هم حق ندارد بگوید مارادوناست، مارادونا فقط همان یک نفر بود. همان یک نفر که با توپ جادو می کرد و عصیانش به تمام جام های برده و نبرده ستاره های قبل و بعدش می ارزید.
خیلی ها در علاقه دیوانه وار من به فوتبال نقش آفرینی کردند، از دن دیه گو تا گازا، همان پل گاسکویین دوست داشتنی که سرنوشت غم انگیزی در انتظارش بود. از دکتر سوکراتس تا اریک کانتونا که اگر کفر نبود او را خدا صدا می زدم، از لوییس آرکونادا تا کانیزارس با معرفت که هدیه اش با ارزش ترین یادگاری ام است، از خورخه کامپوس تا رنه هیگوییتا که پدرم وقتی فهمید عاشقش شده ام و تصویرش را به دیوار خانه زده ام، خندید و گفت: دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشش آید... از کاپلو تا آرسن ونگر، از کرویف بزرگ تا زدنک زمان، از گولیت تا رایان گیگز، از روبرتو باجو تا خولن گوئررو، از لوییس انریکه مارتینز تا کارلس پویول، از حجازی تا عابدزاده اما من با همین ها که در عکس می بینید عاشق فوتبال شدم: ایستاده از راست به چپ؛ حمید شکرزاده، شهریار آقارضایی، محمدعلی حق پرست ملقب به ممد اروپا، فریدون سکوتی ملقب به فری سوکراتس، شهرام قدیرجوان و امیر شفیع زاده ... اینها تیم قهرمان بچه محل های ما بودند (من در ردیف پایین این عکس نفر سوم از سمت راست، کنار نفر وسط برادرم هادی که اکنون ساکن ایرلند است و دوست دوران کودکی مان اسفندیار که حالا در کانادا زندگی می کند) و ما با اینها دل به فوتبال بستیم. با اینها در تورنمنت گل کوچیک که اواخر دهه 50 و اوایل دهه 60 مد بود، محله به محله و شهر به شهر می رفتیم و با قهرمانی قهرمان های کودکی مان هورا می کشیدیم. از این جمع، شهریار آقارضایی به اتفاق برادرش جوانشیر با پیراهن آزمایش و نفت قائمشهر در سطح اول فوتبال ایران بازی کردند، محمدعلی حق پرست یک دوره مربی استقلال قائمشهر شد و بقیه برای زندگی در جاهای مختلف و صنف های مختلف پراکنده شدند اما هر چه بود، من را یک دل نه صد دل عاشق فوتبال کردند... راستش را بخواهید برای انتخاب نماد فوتبال سراغ عشقم نمی روم. دوست دارم نماد فوتبال یک شخصیت شسته رفته و عاقبت به خیر باشد، نه آن که بعد از سال ها دلبری پایان غم انگیزی داشته، دوست ندارم قبول کنم آخر این بازی، انتهای این مسیر و فرجام این عشق جنون آمیز، پایان غم انگیزی است مثل اعتیاد گازا، جنون مارادونا یا مرگ جورج بست و یا حتی ویلچر نشینی پله که در ساحت اسطوره ها، با هر کلکی بود خودش را حفظ کرد تا مثل دن دیه گو زمین نخورد. دوست دارم نماد فوتبال یکی مثل قیصر بکن باوئر باشد، یکی مثل زیدان، یکی مثل پپ، یکی که مو لای درز شخصیتش نرود و کسی جرات نکند با مثال زدنش، من را از عاقبت این عشق جنون آمیز بترساند. شاید از میان تمام آنها که عاشق شان بودم روبرتو باجو بتواند با ارفاق نماد مناسبی برای فوتبال باشد، بودای کوچک قابل ستایش است یا حتی همان خولن گوئررو همان باسکی محبوب و کله شق که شهرت را در بیلبائو خلاصه می دید یا دکتر سوکراتس فقید که فلسفه خاص زندگی اش جذاب و حیرت آور است و یا اریک کانتونا که نظیرش نخواهد آمد، شاید هم کارلس پویول که عشق دیوانه وار من به تیم ملی اسپانیا با شناخت شخصیت او چند برابر شد، اما باز هم فقط یک تصویر جلوی چشمم رژه می رود؛ لعنتی... مارادونا فقط همان یک نفر بود...



