‏بعضی شبایی که بابام شیفت وامیسته مامانم میاد اتاق ما میخوا‌به. الان گفت خوابم نمیبره، براش صدای طبیعت و بارون گذاشتم بخوابه. داشتم فکر میکردم «یه زمانی اون برام لالایی میگفته، حالام انگار این تلاش منه برا لالایی گفتن» همینطوری فضا احساسی و صدای بارونم تو بکراند، یهو خواهرم گوزید.