سلام به رفقا شبتون خوش....
....خیلی کوتاه بگم چند شب پیش مادر دوستم از دنیا رفت، مادر صمیمی ترین دوستم...
...داستان از اونجا شروع میشه که دوست بنده با خانوادش به مشکل میخوره با پدر و مادرش و از خونه میزنه بیرون، چند شبی تو پارک و خونه یکی از اقوامشون میخوابید، هرشب باهاش صحبت میکردم میگفت مادرم خیلی بهم گیر میده بعضی اوقات کتک میزنه، خیلی سوال میکنه ازم کجا بودی؟ چرا دیر اومدی؟ چرا غذا نمیخوری؟ و ایضا بابام که حتی باهام درگیری فیزیکی هم داشتیم...
...خلاصه کنم یه شب داشتم باهاش صحبت میکردم که گوشیش زنگ خورد و بهش خبر دادن مادرت فوت شده، حالش دگرگون شد تو اون لحظه به من نگفت چی شده فکر کنم زبونش بند اومده بود، پیگیرش شدم رفتم دنبالش به خونشون رسید از صدای جیغ و فریاد و گریه فهمیدم ماجرا چیه...
...فقط همینقدر بهتون بگم موقعی که برای آخرین بار اجازه دادن مادرشو ببینه داد میزد میگفت بیا بزنم بیا دوباره بهم گیر بده دوباره سرم داد بزن فقط بلند شو از جات فقط یبار دیگه صداتو بشنوم ولی...
...دوستم اون روز از بس خودشو زد به تابوت کارش به بیمارستان و حتی یه روز تو کما بود...
...رفقا لطفا قدر لحظه هایی که کنار پدر و مادرتون هستید رو بدونید، بی تعارف بگم مرگ هر لحظه برای هممون هست یه روزی نشه که پشیمون بشیم از کارامون...
...هروقت هر لحظه برین دست و پاشونو ببوسین بد یا خوب گیر میدن یا نمیدن خیلی برامون زحمت کشیدن...
.
...پ.ن: این ماجرارو قبلا گذاشته بودم ولی واجب دونستم یبار دیگه بزارم بلکه یه تلنگری باش واسه هممون.



