این میتونه داستان من یا شما باشه!!!!
با چشمانی پف کرده از خواب بلند شد و دستهایش را به دو طرف باز کرد و در حالی که دهانش را به
اندازه ای ک میشد یک سیب در آن جا داد باز کرده بود نگاهی ب ساعت انداخت.یک آن همچون کسانی
ک دچار برق گرفتگی شده اند مات و مبهوت ماند و یکهو فریاد بلندی سر داد:
...........................باز ک دیرم شد!!! اه............................
خیلی سریع شروع ب شستن صورتش کرد اما مشکل اینجا بود ک هر چه فکر می کرد نمی توانست به یاد
بیاورد جورابش را کجا گذاشته است.اما مشکل اصلی جوراب یا لباس یا زود رسیدن به محل کار
نبود،مشکل زود برگشتن ب خانه بود.چون ندیدن بازی تیم محبوبش در اولین رویاروئی اصلا به مزاقش
خوش نمی آمد.به سرعت حاضر شد همینطور ک با دهان خود کلید ماشین و کیف را زیر بغل راست و
پرونده اداره را زیر بغل چب نگه داشته بود از خانه بیرون آمد.در یک چشم به هم زدن سوار ماشین شد
و به سمت اداره حرکت کرد.
با تاخیر 45 دقیقه ای و رئیس اداره توانست کنار بیاید.در طول ساعت کار به اولین مسابقه فصل تیم
محبوبش فکر میکرد:
یعنی امشب کدوم بازیکنو فیکس می زاره؟فکر کنم با اختلاف 2 گل میبریم...البته نباید تیم حریفو
دست کم بگیریم
هنوز 10 دقیقه ب ساعت 6 بعد از ظهر مانده بود.خیلی سریع وسایلش را جمع کرد و مثل یوز
ایرانی از اداره گریخت.خوشحال از اینکه با وجود کارهای دیگری ک باید انجام میداد هنوز زمان کافی
داشت تا سر موقع خانه باشد.ساعت نزدیک ب 8 بود ک به خانه رسید.مرحله قبل خریدن تنقلات و
میوه بود و مرحله بعد آماده کردن خانه اش برای پذیرائی از دوستان برای لذت بردن از دیدن فوتبال.با
چند پلاستیک که در دست داشت ب در خانه رسید، دستش را در جیب فرو برد ب امید یافتن کلید ولی هر
چه می گشت اثری از کلید نبود.یادش آمد صبح بدون اینکه کلید را از قفسه بردارد ، در را قفل کرده
بود.با حالتی برافروخته و صورتی ب قرمزی لبو فریاد زد:
اه...واسه چی باید امروز کلیدو یادم بره وردارم ....اه
ساعت نزدیک 10:30 دقیقه بود ک با کلیدساز برگشت.با حالت التماس به کلیدساز می گفت:
تو رو جون مادرت سریعتر در رو وا کن....
و کلیدساز هم در جواب:
برادر من یه ربع به 10 اومدی؛ داشتم مغازه رو میبستم به زور کشوندیم اینجا حالا یه چیم
طلبکاری...بزار کارمو بکنم....نکنه 1 داری ؟؟؟؟
در جواب گفت:نه داداش 1 چیه دیگه، میخوام فوتبال ببینم.
کلیدساز :
فوتبال؟عجب
ساعت 10 دقیقه از 11 گذشته بود که در به کمک کلیدساز باز شد.خیلی سریع تلوزیون را روشن
کرد،چند دقیقه دیگر بازی آغاز می شد.بالاخره توانسته بود خودش را سریع ب خانه برساند.بهتر از
این نمیشد.نزدیک بود ک دوستانش سر برسند.خوشحال بر روی مبل لم داد.آگهی های تلوزیون تمام شد
و تصویر چمن سبز ورزشگاه نوید اولین بازی تیم محبوبش را در فصل جدید می داد.
و ناگهان تاریکی،تاریکی مطلق
برق رفته بود
و صدایی در تاریکی :
نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
ممنون میشم نظرتونو بگید.