با یکی از دوستان که پست دولتی بالایی هم داره صحبت می کردیم، وی گله مند بود که چرا مردم ایران به سمت بازار ارز و سکه هجوم می برند و اظهار داشت مشکل اصلی مملکت مردم هستند که بازار ها را به هم می ریزند و خوب ادعاهای زیاد دیگری داشت که شاید جای مطرح کردن اش نباشد اما برای من جالب بود که وی خود را جدا از مردم می دانست و خود را جزو حاکمیت می دانست و نه مردم و اظهار می داشت که هر کاری می کند برای منافع نظام و حاکمیت است. در جمعی بودیم و به خنده به او گفتم اگر مردم نخواهند شما برای نفع آنها کاری کنید چه کار باید بکنند؟ شما تا به حال دو بار بازنشسته شده اید و هر بار به شکلی به پست های مدیریتی برگشته اید و تا جایی که من می دانم حدود پنج شش پست بالای مدیریتی دارید، نمی دانم چه طور به این همه کار می رسید؟ به شوخی گفتم اگر کارتان خوب بود که اوضاع مملکت به اینکه هست نمی رسید الآن هم به بازنشستگی خود اکتفا کنید حد اقل چهار پنج بی کار کار پیدا می کنند. و به او گفتم عزیز من، من می دانم شما چه قدر زحمت کشیده اید از طرف کل ملت ایران هر دو دستت را می بوسم و می گویم وقت اش است دست از زحمت کشیدن برای این دنیا برداری، مردم هم بدون شما خاکی به سر خودشان می ریزند تو دلواپس نباش این مملکت یه جوری می چرخد، وضع مالی ات هم که الحمد الله بسیار بسیار خوب است دست زنت را بگیر و این آخر عمری مقداری هم استراحت و تفریح کن. حدود سی و اندی سال پیش، اوایلی که با هم آشنا شدیم وی در محله 13 آبان نازی آباد زندگی می کرد با پدر و مادر و پنج خواهر و برادر دیگر در یک آپارتمان شصت هفتاد متری. برای تامین هزینه اجاره یک خانه کوچک و ازدواج مشکل داشت و با بعضی از دوستان کمک کردیم تا بتواند ازدواج کند. حالا الحمد لله یک خانه بزرگ در منطقه فرمانیه دارد و چهار بچه دارد که برای هر کدام هم یک آپارتمان نوساز در فرمانیه خریده که همه دور هم باشند، البته یکی از پسرهایش از محله فرمانیه خوشش نمی آید رفتن محمودیه خونه براش خریدن آپارتمان فرمانیه هم با اسباب و اثاثیه اش گذاشتن اگر مهمانی داشتن برود آنجا. آن زمان که با هم آشنا شدیم پدرش یک ماشین پیکان زرد قناری داشت که جلوبندی اش کامل داغون بود ولی دور از چشم پدرش آن را کش می رفت و مارا به شمال شهر می برد تا خیابان ظفر یک همبرگر فروشی ذغالی بود با هم شمال شهر همبرگر بخوریم، البته چون او ماشین را آورده بود دیگر پول همبرگر اش را ما باید پرداخت می کردیم. حالا چند تا ماشین شاسی بلند و خارجی در منزل برای مناسبت های مختلف دارند و دیگر حاضر نیستند در رستوران های منطقه ظفر هم برایشان پایین شهر به حساب می آید و حاضر نیستند آنطرف ها دیگر رستوران بروند. البته هنوز اداره که می روند راننده شان با یک پژو مشکی می آید دنبالشان. آن زمان من از خارج آمده بودم ایران، به همین دلیل همه لباس هایم خارجی به حساب می آمد (البته در حالی که آنجا بسیار معمولی بود) و وی همیشه از من انتقاد می کرد که چرا لباس های مارک دار خارجی می پوشم و می گفت این نماد اشرافی گری و طاغوتی بودن است، اون زمان مد بود خیلی ها خیلی های دیگر را متهم به طاغوتی بودن کنند. حالا برایم جالب است که همسرش چند روز پیش اظهار می داشت ناراحت است به دلیل کرونا نتوانسته امسال برود سفر و لباس هایش مال پارساله کهنه شده تو ایران هم که لباس های مارک دار بنجل رو فقط میارن. خوب چون از قدیم همدیگر رو می شناسیم می دانستم که خانوادگی برای خرید لباس هایشان را از بازار شاه عبدالعظیم خرید می کردند و اگر خیلی می خواستند خرج کنند از بازار دوم در نازی آباد خرید می کردند. مادر خانم این دوستمان هم همیشه می گفت لباس اضافه اسراف است و به همین دلیل تا لباس بچه ها تنگ و کوچک ویا پاره نشده بود برایشان لباس نمی خرید و طبیعتا لباس های تنگ و کوچک سهم بچه های کوچکتر می شد به همین دلیل ندرتا بچه های کوچک لباس نو داشتند. خوب حالا دیگر همسر حاج آقا شده اند و دیگر بازار های تهران رفتن برایشان افت دارد و اظهار می داشتند که چون برخی او را می شناسند ممکن است اگر برود از مغازه های تهران خرید کند همه بگویند ببینید همسر حاج آقا فلانی دارد از اینجا خرید می کند، پس ترجیح می دهد یا از استانبول و یا از دبی خرید کند، البته می گفت مثل بقیه نیست که به دنبال خرید از اروپا باشد ومعمولا استانبول یا دبی می رود تا لباسها را ارزانتر از تهران بخرد! بچه های حاج آقا، یکی از اونها که الآن فکر کنم 25 سالشه یک اتاق مجهز برای بازی پلی استیشن توی خونه درست کرده وپیشرفته ترین دستگاه های گیم بازی که تصور می کنید را توی این اتاق گذاشته، البته اتاق خودش یکی دیگر است، این یکی فقط برای بازی است، هنوز ازدواج نکرده آپارتمان خودش که حاج آقا برایش خریده نمیره چون حوصله اش سر میره بیشتر خونه پدر مادرش است. به هر بد بختی ای بود تونستن بفرستنش یکی از دانشگاه های اوکراین تحصیل کنه و لیسانس بگیره، البته نمی دونم چطوری درس خونده چون هر وقت تهران خونه شان می رفتم اینجا بود و می گفت برای تعطیلات چند روزی اومده تهران. جدیدا هم یک کار خوب هم برایش جور کرده اند، مدیر یک مجموعه شده، به هر حال لیسانسش رو از خارج کشور گرفته، و به شوخی بهش گفتم کارمند هایت هم می دونن تو خونه مادرت مدام در حال بازی با پلی استیشن هستی؟ شرکت شان هم ظاهرا در کار واردات کالای اساسی از اوکراین و کشورهای همجوار آن کار می کنه و خوب طبیعتا جزو شرکت هایی است که سهم دلار 4200 دریافت می کند. البته بقیه بچه ها هم هر کدام پست مدیریتی ای در جایی دارند، بقیه فارغ التحصیل کانادا و انگلیس هستند، فقط کوچیکه درس نخون تر از همه بود نتوانست اون طرف ها پذیرش بگیره، هیچ کدام هم علیرغم برخورداری از سهمیه در کنکور نتوانستند قبول شوند، در کنار پدر مشغول به کارهای تجاری هم هستند، چند تا شرکت زنجیره ای هم زده اند، یکی کار واردات می کند و دیگری صادرات و دیگری ... خود حاج آقا هم جایی است و پستی دارد که بتواند کار های بچه ها را تسهیل کند و هر جا گیر و گوری پیش آید گره ها را باز کند، کار دیگری برایشان انجام نمی دهد تا کسی نگوید برای بچه هایش پارتی بازی کرده.