فیلم یک بازی بد را می‌گذاشت و ما را می‌کوبید. «امروز نمی‌خواهم اینجوری باشید» فکر می‌کردیم: عمرا، امکان ندارد.  ادامه می‌داد«اول اینجوری می‌جنگید» بعد مشتش را کف دستش می‌کوبید: «دفعه‌ی دوم اینجوری!!!» یک لگد به تخته وایت برد و پهن شدنش روی زمین. بعد ما مثل حیوانات درنده به زمین می‌رفتیم.  همیشه حس می‌کردم این مرد همه چیزش را برای تیم می‌دهد، پس من هم همه چیز را برای او می‌دادم. تیم قادر بود به خاطرش آدم بکشد.

مایازده انسان بودیم واو از ما یازده سگ میساخت.

کتاب"من زلاتان هستم"