یه خونه ای داشتیم ۲ طبقه بود ولی بین بالا و پایین که راه پله بود یه در داشت

یه شب سرد زمستونی که از ترس گاز گرفتگی هممون تو هال خوابیده بودیم و بخاری هال روشن بود ترتیبشو دقیقا یادمه که چجوری کیا بودیم

دری که میخورد به بالا رو همیشه میبستیم و قفلش میکردیم چون بالا سیبری بود تقریبا سرما میومد

خواب بودم یهو چشامو باز کردم دیدم طبقه بالام یه دستشویی اونور هال داشت اومدم برم دیدم یه یارو قد کوتاهی رفت تو خب تو خوابم نمیفهمی چی به چیه آخه حقیقتا گفتم بذا بره بیاد من میرم

بعد یه یارو دقیقا با ۲ متر قد اومد بیرون تو دستشوییو نگا کردم کسی نبود برگشتم فیس تو فیس شدم با یارو دیگه دوییدم از پله ها اومدم پایین درو باز کردم دیدم دقیقا همون ترتیبی که خوابیدیم حتی خودمو به چشم دیدم

اونجا تو خواب غش کردم و از هوش رفتم یهو از خواب پا شدم دیدم دری که همیشه قفلش میکردیم داره تکون میخوره یعنی اون صحنه ها همش واقعی بوده

این مال زمانیه که ۱۰ سالم بود شاید سال ۸۶ اینا میشد