‍ - بونوئل : یه شب بحث بامزه‌ای بین آلفرد هیچکاک و اینگمار برگمان درگرفت.

برگمان به آلفرد گفت: "می‌دونی تو به نظرم ... یعنی فیلمات ..." آلفرد پرید تو حرفش و گفت: "بچه‌گانه‌س. اینو همه جا گفتین. حالا چطور تو روم نمی‌تونین بگین؟" برگمان خندید و با سر تأیید کرد. تا تأیید کرد اون آمریکاییه گفت "به نظرم منم همین‌طوره".

 آلفرد پرسید "خب چرا؟" برگمان جواب داد که "می‌دونی. دنیا خیلی پیچیده‌تر از آثار توئه. یعنی خیلی چیزا غیر از حادثه و تصادف و تعلیق و این فاکتورهایی که تو به اونا علاقه داری وجود دارن. اینا همه‌ش سرگرمیه." آلفرد جواب داد که "شما از مرگ نمی‌ترسی؟" برگمان گفت "چرا. ولی نه به اون دلیلی که تو می‌ترسی. من ترس وجودی دارم. همه همین‌طورن. ما جایگاه خودمون رو تو هستی پیدا نکردیم. یعنی حالا که خدا نیست، داریم سعی می‌کنیم خودمون رو پیدا کنیم. در مورد ذهنمون و کارکردهاش کنکاش می‌کنیم. در مورد هویتمون."

آلفرد گفت "منم اینو قبول دارم. تا حدی البته چون من معتقدم خدا هست ولی ما گمش کردیم. و فکر می‌کنم فیلم‌های من هم همین مفاهیم رو متبادر می‌کنن." برگمان جواب داد که "تو خیلی روی حادثه متمرکزی. زمان سینماییت عینیه. وارد ذهن نمی‌شی. البته به جز سرگیجه ات که با عرض تأسف باید بگم با نظر منتقدین در مورد اون فیلم مخالفم و باید بگم هنوز توانایی اجرای چنین جنسی از سینما رو پیدا نکردی. از طرفی تو نگاهت به زنا خیلی بدویه. اصلاً سعی نمی‌کنی بشناسیشون."

آلفرد سری تکون داد و گفت "چی بگم؟ ولی من پرسونای شما رو خیلی دوست دارم." برگمان گفت "ممنونم. امیدوارم تو هم روزی عمیق بشی. پیشنهاد می‌کنم مدتی در سوئد یا دانمارک زندگی کنی. نه برای کار. برای اینکه ذهنت آزاد شه. فارغ از همه چیز. از آمریکا بیا بیرون. آمریکا خیالیه. تفننه. سرزمین من و تنهاییش باعث می‌شه تو به خودت رجوع کنی. به پیش‌فرض‌هات در مورد جهان و به دستگاه‌های فکری‌ای که احاطه‌ت کردن." آلفرد جواب داد "سعی می‌کنم. شما سرزمین بزرگی دارین."

------------------------------------- ▪️بخشی از مصاحبه منتشرشده در مجله لوموند پاریس