خدا را در قلب کسانی دیدم که هیچ شکستن دلی را طاقت نمی آورند برای رنج انسان ها سینه سپر کردند با این که خود پر از رنج بودند...خدا را در قلب این انسان ها دیدم که قلبشان به سان کودکیست ساده و بی ریا ... قلبی ساکار داشتند...
خداوند را در قلب کسانی دیدم که به قضاوت دیگران ننشستند پرده پوشیدند بر خطاهای دیگران و بر خود سخت گرفتند...آنان که بی چشم داشتی دستی را گرفتند و از چاه بیرون کشیدند به جای آنکه بر سر چاه بایستند و نماز بخوانند و بگویند خدایا ما را مثل اینها نکن...
خداوند را در قلب کسانی دیدم که بی توقع مهربان بودند و عشق ورزیدند و تمام اندیشه آن ها از صبح تا به شب این بود قلبی را رنجیده خاطر نکنند...
خداوند را در قلب کسانی دیدم که می توانستند "مچ" بگیرند اما "دست" گرفتند و یاری کردند...
روزهای زیادی گذشت که در آن انسان هایی بر سر راهم قرار گرفتند که از آن ها درس انسانیت آموختم ...از همان دخترک و پسرک گل فروش گرفته تا انسان هایی با رنج هایی بزرگتر و ظاهری شادتر ...اما خدایشان از خدای باورهای من قشنگتر و بزرگتر بود...آن ها خدا را در لابه لای روزهای سختشان پیدا کرده بودند و عاشقش شده بودند نه مثل من که خدا را از مذهب پدرم به ارث برده بودم ...
"خداوند را در قلب کسی دیدم که در خلوت خود برایم دعا کرد و گریه کرد اما گرفتگی صدایش و سرخی چشمانش را گذاشت به حساب سرماخوردگی تا من خنده ی لبانم محو نشود همان محب خدا که فقط برای آرامش قلب من بی توقع در حقم مهربانی کرد و از کلام غمگین من رنجید زیرا که با خنده های من بی توقع شاد شد..."
خداوند را در قلب عزیزانی دیدم که به من می گفتند "شب های قدر دعا می کنم خدا اول قلبی بزرگ به من بدهد تا آنان را باعث اندوهم شده اند را ببخشم و بعد از خدا می خواهم همین بزرگی قلب را هم به اطرافیانم بدهد تا آنان نیز مرا ببخشند زیرا که تا نبخشم و بخشیده نشوم به خدا نخواهم رسید..."
سخن من با توست بزرگوار...هر چقدر مشکلات بزرگتر شد تو ایمانت را محکمتر کن خدا هنوز زنده است و زنده می ماند ...


