کانون هواداران منچستر یونایتد

به قلم:محمدرضا رضایی

 

فوتبالدوستان از اواسط دهه‌ی ۶۰ میلادی در منچستریونایتد شاهد ظهور اعجوبه‌ای بودند که حتا رویاهای آنان را نیز دریبل می‌کرد. این دوران مصادف بود با شهرت بیتل‌ها در جهان موسیقی. این اعجوبه‌ی خوش‌سیما به «بیتل پنجم» مشهور شد. اول از همه چیز جالب خواهد بود داستان پیوستن ب منچستر یونایتد و آغاز ماجراجویی جرج بست را از زبان خودش بخوانیم: به خاطر می آورم که قبل از سفر به منچستر در زادگاهم در بلفاست در کارخانه مشغول به کار بودم و دستمزدی جزئی دریافت می کردم. ولی در باشگاه منچستر یونایتد روز به روز بیشتر و بیشترسیل  پول و لیره  به سوی من سرازیر است. همچنین در مواقع لزوم در خدمت تیم ملی فوتبال و طنم ایرلند شمالی نیز هستم .ولی بیش از همه علاقه خودم در راندن ماشین کورسی قرمز رنگ است. اما حیف که سر مت بوسبی  مربی ۵۸ ساله باشگاه همیشه به من می‌گوید که از این کار خودداری کنم.  ۱۵ ساله بودم که به قول دوستان هم در فوتبال اعجوبه ای شده بودم .ولی خودم میدانم که تکنیک بسیاری بلد نبودم. بلکه همیشه با فریبکاری های بدنی یعنی با حرکات بدنی و کنترل روی توپ می توانستم برای تیم باشگاهم بلفاست یونایتد به هر حریفی گل بزنم .روزی حین مسابقه با یکی ازحریفان بلفاست یونایتد دروازه‌بان تیم اول بازی به من گفت که یکی دو تا از اعضا برجسته بزرگترین باشگاه فوتبال انگلیس یعنی منچستر یونایتد به دیدن مسابقات آمده اند. تا آن موقع این آرزوی من بود که روزی در کنار بابی چارلتون حتی به تمرین بپردازم. چه رسد به اینکه بازیکن کنار او در تیم بزرگ انگلیس منچستر یونایتد باشم. در آن مسابقه آنچه که فکر می کردم قادر هستم  در معرض تماشا گذاردم و حاصل تلاش من در آن مسابقه نه گل پی در پی بود که به تنهایی وارد دروازه حریف نمودم. در پایان مسابقه همان دو عضو برجسته منچستر یونایتد پیش من آمدند و گفتند که با دیدن‌بازی من، مرا برای عضویت در منچستر یونایتد گفتند که با دیدن بازی من مرا برای عضویت در منچستر یونایتد انتخاب کرده اند. از شادی در پوستم نمیگنجیدم. بالاخره قرار شد من و یکی دیگر از بچه های بلفاست یونایتد اریک مک  موروی  تا دو هفته دیگر برای بازی در تیم اول انگلستان به منچستر برویم. من برای رسیدن به منچستر آرامش نداشتم. آرزو می کردم ای کاش زمان و فاصله مکانی از بین می‌رفت و هر چه زودتر به آنجا می رسیدم .چون برای رفتن به منچستر می باید با کشتی از بلفاست به لیورپول می رفتم و از آنجا فاصله لیورپول و منچستر را با قطار می پیمودم. بالاخره تمام فاصله بین بلفاست و منچستر را طی کردم .به اولدترافورد استادیوم اختصاصی منچستریونایتد در حومه شهر منچستر رسیدم .به  محض ورود برخلاف انتظار من و دوستم احساس دلتنگی کردیم و این دلتنگی تا به آنجا کشید که تصمیم گرفتیم به وطن خودمان ایرلند شمالی باز کردیم. چون پس از ورود به منچستر برای دیدن بازیکنان تیم بلفاست یونایتد همان‌هایی که چندین سال شبانه روز با هم بودیم تنگ شده بود. روز بعد من و اریک تصمیم گرفتیم پس از ملاقات با رئیس باشگاه منچستر یونایتد  او را هم از این تصمیم خود آگاه کنیم .ولی آنقدر من در لحظه ملاقات احساس خجالت کردم که حرفی نزدم و بعد از من  اریک شروع شد  به حرف زدن نمود .او گفت :ما می خواهیم به بلفاست برگردیم. همین حالا دلمان برای آنجا خیلی تنگ شده و از اینجا هم اصلاً خوشمان نمی آید. رئیس منچستر یونایتد از حرف های اریک کمی متعجب شد .چون تا آن وقت کمتر چنین شانسی به بچه های کم سن و سالی مثل من و او از جانب این باشگاه داده شده بود.  ولی آرمسترانگ به توصیه همانهایی که ما را به منچستر آورده بودند، راضی نشد ما بر این شانس خود را لگد بزنیم .دست ما را گرفت و پیش دو بازیکن تیم ملی ایرلند که در منچستر یونایتد عضویت داشتند برد. تا آن ها ما را نصیحت کرده و از تصمیمی که گرفته بودیم منصرفمان کنند. ولی من و اریک تصمیم خود را گرفته بودیم .به  همین خاطر درست پس از ۲۴ ساعت خروج از بلفاست ، از منچستر به سوی آن جا برگشتیم و این عجیب ترین کاری بود که دیگران با حیرت باور کردند. وقتی به خانه رسیدم پدرم برای رفتن به کارخانه از خانه خارج می شد. به محض دیدن من از فرد تعجب در سر جایش خشکش زد. باور نمی کرد من برگشته باشم. ولی مادرم با آشنایی گه با روحیه من داشت فوراً موضوع دستگیرش شد و از من بیش از حد استقبال کرد. جای تعجب اینجا بود که روز بعد مربی باشگاه منچستر یونایتد برای بازگرداندن من به بلفاست آمد. همین جناب سر مت بوسبی پیش پدرم آمد و با او صحبت کرد و به اوگفت که هنوز برای من شانس بازگشت به منچستر یونایتد هست. من و پدرم مدتی در این باره بحث کردیم و سرانجام راضی شدم که به منچستر بازگردم . بالاخره چهار روز بعد بار دیگر به سوی منچستر به راه افتادم. ولی این بار هم سفرمن بزرگترین مربی دنیا یعنی سر مت بوسبی بود.  در اول کار در منچستر به عنوان یک فوتبالیست مبتدی با هفته ای یک لیره معادل ۱۸ تومان شروع به کار نموده و از آن روز به بعد روز به روز مهارت من در بازی بیشتر و بیشتر شد و هر چه احساس می‌کردم بازی من پیشرفت می‌کند با خود می اندیشیدم که اگر دوباره به منچستر باز نمی گشتم ،چه فرصتی گرانبهایی را از دست داده بودم. اکنون وقتی که نام من هر روز و هر شب به زبان های مختلف در سراسر دنیا با حروف های درشت می بینم احساس افتخار عجیبی می کنم و گاه گاه به یاد روزهای مدرسه می‌افتم  که چطور برای لگد زدن به یک توپ پلاستیکی مدتها کنار زمین های بازی به انتظارمی ایستادم . همچنین زحمات پدر و مادرم را به یاد می آورد چطور بی دریغ برای من فداکاری می کردند و حتی یک روز مادرم در عین بی پولی برای من یک جفت کفش فوتبال خرید و تشویقم کرد و گفت دوست دارم روزی به آرزویت برسی و  یک قهرمان بزرگ فوتبال بشوی. حالا که احساس می‌کنم تا حدی به این آرزوهایم رسیده ام هرگز از آنها غافل نیستنم. یک مقدار بورس تجارتی دربلفاست برای شان خریدم که راحت‌تر زندگی خود را ادامه دهند. گرچه فکر می‌کنم این جبران کننده تمام زحماتشان نیست .اماچه باید بکنم شاید اگر بگویم با همه قلبم دوستشان دارم راضی باشند .به هر حال من در منچستر در یک آپارتمان زندگی می کنو. در میان افراد تیم باشگاهم بیش از همه به بابی چارلتون  احترام می گذارم .چون واقعاً  قابل احترام است چه در داخل زمین که در خارج از زمین و هم برادرش جکی از بهترین دوستان من در انگلستان هستند .در پایان این مطلب می خواهم به آنچه که علاقه دارم اشاره کنم . اما علاقه هایم عبارتند از:پول، شهرت بیشتر، کار سخت تر واز همه بیشتر یک سفر پنج هزار مایلی با تیم باشگاهم که در تمام مسابقات پیروز شوم . حالا به معرفی شخصیت و دوران حرفه ای جرج بست افسانه ای می پردازیم: جرج بست ستاره‌ی بزرگ تیم ملی ایرلند شمالی و منچستر یونایتد در دهه‌ی ۶۰ میلادی، جزو بازیکنانی است که شاید از جایگاه بازیکن شماره‌ی ۱۰ به مفهوم متعارف آن کمی فاصله داشته باشد. با این همه، نگاهی به روال بازی او در گذر زمان نشان می‌دهد که بست گر چه درخشش خود را به عنوان مهاجم چپ و گلزنی قهار می‌آغازد، ولی در روندی تکاملی سرانجام به هافبک چپی نفوذی و بازی‌گردانی خلاق و همزمان خطرناک فرامی‌روید. از همین‌روست که او نیز در مجموعه‌ی بازیکنان برتر شماره‌ی ۱۰ جهان می‌گنجد. بویژه از آن‌جهت که در تیم ملی ایرلند شمالی نقش بازی‌گردان برعهده‌ی او بود. جرج بست در بلفاست پایتخت ایرلند شمالی زاده شد، ولی دوران اوج ورزشی خود را در انگلستان و بویژه در تیم منچستریونایتد سپری کرد. او ۲۲ ساله بود که به عنوان بهترین بازیکن بریتانیا و همزمان بهترین بازیکن اروپا انتخاب شد و جایزه‌ی توپ طلایی را به دست آورد. این موفقیت‌ها فقط حاکی از توانایی‌های فوق‌العاده او در زمین چمن سبز نبود. بست در زمره‌ی نوابغ تاریخ فوتبال بود. او ابرستاره‌ای بود که درخشش آن چشم همگان را خیره کرد. ابرستاره‌ای که با همان سرعت عروج خود، افول کرد و به تاریکی پیوست. جرج بست را یکی از بزرگ‌ترین دریبل‌زنان تاریخ فوتبال می‌دانند. شاید بزرگ‌تر از او در این زمینه تنها مارادونا بوده است.  

افتخارات جرج بست در دوران حرفه ای
افتخارات شخصی

بهترین بازیکن اروپا در سال 1968

________________________________________

زدن 252 گل در 704 بازی دوران حرفه ای

________________________________________

6 سال متوالی بهترین گلزن منچستریونایتد

افتخارات ملی9 گل در 37 بازی از سال 1964 الی 1978
افتخارات باشگاهی

قهرمانی لیگ انگلستان در سال 1965 و 1967

________________________________________

قهرمان جام باشگاه های اروپا در سال 1968

یکی از شوربختی‌های جرج بست این بود که ناچار بود فعالیت خود را در سطح ملی با تیم ملی ایرلند شمالی دنبال کند که در سطح اروپا تیمی کاملا متوسط بود. او بدین‌سان از میدان‌های بزرگ بین‌المللی مانند مسابقات جام جهانی دور ماند و هرگز نتوانست توانایی‌های خارق‌العاده‌ی خود را در صحنه‌های جهانی به نمایش بگذارد. یکی از کارشناسان فوتبال، سرنوشت غم‌انگیز جرج بست را در تیم ملی ایرلند شمالی در همکاری با بازیکنانی کاملا متوسط این تیم چنین توصیف کرده بود: «تصور کنید بازیکنی با توانایی‌های پله مثلا در کشور لیختن‌اشتاین ظهور می‌کرد!». ولی تراژدی جرج بست به این محدود نبود. او راهی در پیش گرفت که معنای آن چیزی جز خودویرانگری نبود و فرجامی جز تباهی نداشت. جرج بست عاشق خوشگذرانی و مشروبات الکلی بود. او که در میان زنان جوان محبوبیت زیادی داشت، بیشتر ساعات خود را در بیرون از میدان فوتبال در پارتی‌های شبانه می‌گذراند . بست در سال ۱۹۶۹ تنها یک سال پس از آنکه به عنوان بهترین بازیکن اروپا شناخته شد، در دربی میان منچستریونایتد و منچسترسیتی به داور توهین کرد و زیر توپی زد که در دست‌های او بود. برای این کار چهار هفته از حضور در میدان محروم شد. جرج بست در اولین بازی پس از محرومیت، برای منچستریونایتد در برابر نورث‌همپتون به میدان رفت و به تنهایی ۶ گل به ثمر رساند. منچستریونایتد در آن بازی ۸ بر ۲ پیروز شد او در دیداری دوستانه مقابل تیم استودیانتس قهرمان باشگاههای آرژانتین از زمین بازی اخراج شد و کناره گیری سر مت بازبی هم بد جوری روی او تأثیر منفی گذاشت. او در سال ۱۹۷۲ بعد از یکسری دعوا بر سر تمریناتی که از دست داد و روش زندگی نامناسبش از باشگاه منچستر یونایتد رفت و اعلام کناره گیری کرد اما دو باره در سال 1974 بازگشت اما این بار هم برای همیشه خداحافظی کرد . آری، نابغه‌های فوتبال چنین‌اند، حتا اگر چهره‌هایی تراژیک باشند. یک ماه پس از آن رویداد، جرج بست بار دیگر خبرساز شد. این بار به صورت داور بازی تف کرده بود. او بار دیگر محروم شد. اعتیاد به الکل زمینه‌ساز ویرانی جسمی و روحی جرج بست شده بود. دیگر به موقع سر تمرین‌ها حاضر نمی‌شد و در زمین بازی با انضباط نبود. با این همه هنوز از چنان توانایی‌های شگرف تکنیکی برخوردار بود که وقتی پا به توپ می‌شد می‌توانست هر دفاعی را درهم ریزد. در آن سال‌ها اعتراف کرده بود که روزانه دست‌کم یک بطری مشروب با درصد بالای الکل مصرف می‌کند. جرج بست در طول عمرش 2 بار ازدواج کرد. بار اول با آنجلا مک دونالد جیمز که حاصل این ازدواج پسری به نام کالوم است و سپس در سال 1995 با آلکس پرسی ازدواج کرد...

 

شاید خالی از لطف نباشه که مصاحبه همسر اول جرج بست رو باهم مرور کنیم: بست کسی را نداشت:

آنژی و بست در اواسط دهه ۱۹۷۰ باهم در لس‌آنجلس آشنا شدند. آنها در یک مهمانی همدیگر را ملاقات کردند و باهم آشنا شدند. مدلی که برای کار به لس‌آنجلس آمده بود با بازیکن تیم لس‌آنجلس آزتک در سال ۱۹۷۸ ازدواج کرد که حاصل این ازدواج پسری به نام کالوم بود. شاید اکنون این داستان جذابیتی نداشته باشد اما زمان خودش حسابی سر و صدا کرد. آنژی در گفت‌وگو با دیلی‌میل ادعا کرد خیلی از رفتارهای عجیب و غریب بیل را تحمل کرده بود. از روابط پنهان با دوستانش گرفته تا اعتیاد‌ به الکل و افسردگی در حین ترکش. او اما نکته‌ای را یادآور شد که جالب به نظر می‌رسد: «او هر کاری که می‌کرد را خودش انجام می‌داد. کسی نبود که به او راه را نشان دهد. فوتبال مثل امروز نبود که بازیکن از مدیربرنامه و مربی مشورت بگیرد. ما فقط همدیگر را داشتیم و این به اندازه کافی نبود.» 2 بار تلاش برای ترک الکل:

آنژی می‌گوید بست برای ترک الکل تلاش‌های نافرجامی داشته است: «بست دو بار سعی کرد اما همه تلاشش بی‌فایده بود. همه کاری که در نهایت انجام می‌داد قطع ارتباط با درمانگرانش بود.» خداحافظی جرج بست از منچستریونایتد در سال ۱۹۷۴ صورت گرفت. ولی این خداحافظی به معنی وداعی طولانی با فوتبال بود. بست به آمریکا رفت و به مدت دو سال در لس‌آنجلس توپ زد. پس از آن به اروپا بازگشت و در باشگاه‌های مختلف بریتانیا بازی کرد. مدتی هم برای یک باشگاه‌ استرالیایی به میدان رفت. سختی ازدواج با بست:

همسر آنژی ازدواج با بست را از دور خوشایند می‌دید. سختی زندگی با مردی دائم‌الخمر از زبان آنژی شنیدنی است: «ازدواج کردن با یک آدم الکلی از شما انسانی زشت و ترسناک می‌سازد. من خودم قرص‌های بست را به او می‌دادم اما بعد از چند هفته آنها را در جیبش پیدا می‌کردم. او قرص‌ها را پشت لبش قایم می‌کرد! یک‌بار قرص را در چایی او حل کردم تا در خانه بماند و به بار نرود. او ۲۴ ساعت خوابید! خیلی ترسناک بود. دیگر این کار را نکردم.» تربیت فرزند:

ظاهراً در تربیت کالوم هم این آنژی بوده که نقش اصلی را ایفا می‌کرده: «من به دوستان جرج می‌گفتم نگذارید الکل مصرف کند اما آنها توجهی نمی‌کردند. جرج نمی‌توانست حضور بچه در زندگی‌‌اش را درک کند. کالوم شرایط خوبی نداشت و اجازه ندادم با پدرش ارتباط برقرار کند. او سختی‌های زیادی را در آن زمان متحمل شد. از گذشته و تربیت کالوم پشیمان نیستم چون الان زندگی فوق‌‌‌العاده‌ای دارد. خجالت‌آور است که پدرش الان کنارش نیست اما این انتخاب خودش بود.»