وقتی بچه بودم جمعه و پنجشنبه میرفتم روستا پیش مادربزرگ و پدربزرگم! روستا یه زمین فوتبال داشت، زمین فوتبال از روستا خیلی فاصله داشت هنگام غروب یه نور شبیه چراغ موتور از فاصله دور که اونجا مزرعه بود درخت داشت پشتش کوه بودن ظاهر میشد که از روستا چون فاصله زیاد بود نمیشود اون دید اما از زمین فوتبال معلوم بود خیلی برام سوال بود این چیه اول فک میکردم چراغ موتور باشه شاید چند معتادن میرن اونجا تریاک بکشن ولی وقتی از بچه روستا پرسیدم بعضی ها میگفتن جنه بعضی ها میگفتن نمیدونم بعضی ها حرف و داستان دیگه مگفتن! از مادربزرگم پرسیدم اون گفت این چراغ از زمان خیلی قدیم بود این نوع جنه!! بلاخره تصمیم گرفتم برم ببینم چیه چندتا از بچه روستا جمع کردم اونا نمیودن به زور راصیشون کردم بریم ببینیم چیه!! عجیب اینجا بود هر چی نزدیکتر میرفتی مثل سراب دروتر میشد و هرچی هرچی میومدی عقب نزدیکتر به نظر میرسید!فاصلا زیادی رفتیم اما هر چی مرفتیم بهش نمیرسیدم دیگه داشت شب میشد شغال و کفتار ها شروع به زوزه کشیدن کردن به که چهارتا بچه ۴ ده ساله بودیم ترس تو چشم های بقیه دوستام میدیم دیگه خودم کمی ترسیدم ولی بازم میخواستم بفهمم چیه رفتیم تا به کلبه نزدیک درخت رسیدم اما با اون چراغ نور خیلی فاصله داشتیم چون هرچی میرفیتم اون نزدیکتر دورتر میرفت نزدیک کلبه رسیدم یه صدا فریاد امد؛ اینجا چی کار میکنید چون اونجا تاریک بود یکی از صدا پاهاش معلوم بود داشت میومد سمتمون درجا سنگکوب شده بودیم دست هام میلرزید اما چراغ میخواستم بگریم روش ببینم چیه اون زودتر چراغ گوشی روشن کرد گرفت یمنون عموی مسعودبود( یکی از بچه که بامون بود)گفتم شبه دیر وقته اینجا چیکار میکنید برگردید روستا! بهش گفتیم میخوایم ببینم اون نور چراغ چیه اونجا ظاهر میشه خندید گفت شما دیوانه شدید اون معلوم نیست جن،چیه؟!!! ما بزرگترها دنبالش نمیربم خطرناک شما میخواهید ببیند چیه!!!مجبورمون کرد برگردیم روستا اونجا صدا چند دیگه تو کلبه بودن میومد بعد از مسعود پرسیدم گفت عموش چند دیگه از دوستاش معتادن اینجا یکی از پاتوقشون میان تریاک میکشن!یه پسر از روستا کناریمون بود من و بچه روستا همیشه با اون دوستاش دعوا جنگ داشتم چند ماه گذاشت برگشتم روستا شنیدم همون پسره تو برکه نزدیک مزرعه و درخت ها اون کوه مرده،جسد پیدا شده بود چشم هاش از کاسه بیرون افتاده بودن بعصی ها میگفتن رفته بودن دنبال اون چراغ اون زدتش بعض ها میگفتن کار بچه دیگه که همراش بودن بوده(برادرش 8 سالش بود دوسال ازش کوچکتر بوده باشون بوده پس کار دوستاش نبود) کلا خیلی سال ها گذاشت تا اینکه 16 سالن شد برگشتم روستامون یاد اون چراغ افتادم اما اونجا دیگه نبود از بقیه پرسیدم میگفتن چند سالی ناپدید شده دیگه نیست تا اینکه الان بعد چند ما میشه دوباره امدهم روستامون از دوستم شنیدم دوباره اون چراغ ظاهر شده دیگه میخوام ببینم واقعا چیه!!!

به جن اعتقاد دارید!!!!؟ یه داستان کاملا واقعه18
۷۷۷ بازدیدچهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹ - ۲۰:۰۵


