راستش من آموزگار هستم و امسال دومین سال تجربهام خواهد بود. سال قبل رو تو یه روستایی بودم که حسابی با بچه هاش خوب بودمو کلی برام خوش گذشت. من کل دوران مدرسه و دانشگاه رو با اجبار و اکراه میرفتم ولی مدرسه اونجا جوری بود که دوس نداشتم پنجشنبه ها و جمعه هارو هم تعطیل باشه. از قضا دوران کرونا هم باعث شد سال تحصیلی نصف باشه :( امسال میتونستم بیام شهر و در کمال ناباوری توی سازماندهی مدرسه شهری رو زدم !! مدرسه متوسط به بالایی هم هست. به چن دلیل.. یک اینکه خوب مدرسه شهری یکمی پرستیژ داره. دو نوار مرزی شامل شهر میشد و حقوقش یذره ( ۳۰۰، برای باسابقه ها بیشتر) بالاتره. سه اینکه با یکم تلاش و تدریس بهتر میشه مطرح شد و آینده بهتری داشت. و دلیل چهار و اصلی اینکه اون مدرسه روستایی ۳۵ کیلیومتر از شهر فاصله داره و راهشم پر چاله چوله هست و هرکی یه سال اونجا بوده کَنده و ازونجا خارج شده. خلاصه اینکه میتونم بگم عاشق بچه های روستا بودم اما برخلاف میلم با دستای خودم، خودم رو ازونا جدا کردم در حالی که اخرین جلسه بهشون گفتم تمام تلاشمو میکنم سال دیگه هم بیام روستاشون.. و الان جوری ناراحتم که انگار از پسر و دخترای خودم جدا شدم. دستنوشته هاشون و عکساشون و.. رو میبینم و بغض میگیرتم و یه ماهی هست که بدجور دپرسم ... از یه طرفم به خودم میگم مگه تو کی هستی و بری چه کاری از دستت برمیاد که واسشون انجام بدی؟! این حس غیر عادی نیست به نظرتون؟شما بودید چیکار میکردید؟! پ.ن: هنوز میتونم برگردم و وقت هست ولی میبینم تمام همکلاسیای دانشگاه تو مدارس خوب شهر هستن و من اگه برگردم روستا عقب گرد حساب میشه که شاید باقی زندگی رو هم تحت تاثیر قرار بده.


