دقیق یادم نمیآید شاید دیروز حوالی ساعت 5عصر بود در گیر و دار گرمای تابستان و زیر باد های داغ که همچون پتکی بود بر پهنه ی پیکرمان منتظر شروع سکانس بارسامونیخ بودم با خود میگفتم درست است بارسا این روزها به سان مریضی رو به موت است اما در پس خاطرات خوش سالهای اوج انگار موجودی تخیلی میگفت لحظه ای دست نگه دار شاید کور سوی امید از پس این دیوار های بدبختی بتواند عبور کند ؛پروردگارا چکار کنم به کدام امید دل ببندم از سویی افکار منفی و سیاه همچون لاشخوری که سالها منتظر مانده که طعمه اش جسد شود و آن را ببلعد و از سوی دگر سو سوی فانوسی که در حال خاموشی بود من را در پارادوکسی دیوانه وار قرار داده بود...
بالاخره ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه دقیقاً راس ساعت بازی شروع شد تیم آلمانی گل اول را زد در خود فرو رفتم و مدام منتظر دریافت گل دوم بودم که آلابا گل به خودی زد اما باز هم معلوم بود این سمفونی سیاه است آخرش دیدم نه یک گل نه دو گل ۸ گل خوردیم همون اول بازی معلوم بود بازیکنا جنازه ان سمت سمدو اتوبان بود ترشتگن هم آبو قطع کرده از بس رقیب نداشته برا فیکس شدن تن لش شده



