هوا زردی گرفته بود و داشت به سمت سیاهی میرفت  روی صندلی پلاستیکی و سفت توی سالن درمانگاه لم داده بودم و منتظر بودم تا سِرُم مادرم تموم بشه و زودتر گورمو از اون مکان نفرت انگیز گم کنم  از بیکاری و بی حوصلگی شروع کردم به شمردن کاشی های کف سالن تا وقت و زمان رو جا بزارم  به کاشی پنجاه و دوم که رسیدم یه صدای رعب انگیز از اتاق روبرو بلند شد تمام وجودم  از شوک به لرزه افتاد چندنفر ناله میکردن و یه مرد با چهره ملتهب و داغون از اتاق بیرون اومد همچنان داد و فریاد توی اتاق بود کاش میتونستم برم توی اتاق تا بفهمم چه اتفاقی افتاده  سرم مادرم تموم شد  وقتی داشتیم از در درمانگاه خارج میشدیم  همون مرد روی پله های درمانگاه نشسته بود از بغلش رد شدیم  بهش نیم نگاهی کردم و خورد شدم دستش رو به روی چشماش گرفته بود و با سوز و گداز اشک می ریخت کمی ازش فاصله گرفتیم و یه حرفی به خودش زد که میتونستم واضح بشنوم: 《مامان منو ببخش 》 بعد اینکه اون جمله به پرده های گوشم خورد و علت ناله های داخل درمانگاه رو فهمیدم میخواستم برم یه گوشه مثل یه بچه ای که اسباب بازیش شکسته دل سیر گریه کنم  بغضم مثل یه بمب اتم شده بود و توی گلوم ورم کرده بود به مادر مریضم نگاه کردم نه مثل نگاه های معمولی همیشه  اینبار جوری نگاه کردم که برای چشم هام تازگی داشت  تمام محبتهاش از جلوی چشمای قدرنشناسم عبور کرد توی تاکسی صورتم به سمت شیشه  ماشین گرفتم و نتونستم تحمل کنم توی تنهایی خودم تو تاکسی دزدکی اشک ریختم  همه ما میدونیم اون روز و اون لحظه برای همه همه هممون اتفاق میافته  ولی کاش تا اون روز یه جور دیگه بهشون نگاه کنیم  همونایی که هنوز داریمشون  هنوز اون روز پراز آه و ناله نرسیده  امیدوارم سایه خونوادتون بالاسرتون باشه و قدر بدونیم