شب قبل کنکور مادرم از بابام پرسید احتمالش هست علی قبول شه بابام هم یه نگاه بهم کرد گفت اگه بقیه از این گاو تر باشن قبول میشه ????? قشنگ رید بهم بعد صبح اومدم یه لقمه نون پنیر بخورم مادرم اومد گردو بهم داد بابام میگفت چرا گردو رو حیف میکنه این کارش از گردو و اینا گذشته

خلاصه از خونه زدیم بیرون رفتیم سر جلسه نیم ساعت گذشت یه دفعه دیدم دارم خیس میشم برگشت دیدم رفیقم یه شیشه آب معدنی اورده بود سرشو با سوزن سوراخ کرده بود داشت کصنمک بازی میکرد بعد قشنگ یادمه یکی از مراقبامون خیلی جوون بود هی بهش میگفتم کی تموم میشه اونم میگفت بنویس بعد صداش زدم زدم گفتم داداش جان مادرت من نسخم بزار من برم یارو خندش گرفت گفت برو گمشو بیرون? اولین نفر من اومدم بیرون بعد غروب همون روز دختر عموم رو تو خیابون دیدم گفت چیکار کردی گفتم خدا رو شکر خوب بود گفت چند تا تست زدی گفتم ۲۰ تا گفت چه درسی منم گفت همه درسا رو ????? همونجا پشماش ریخت 

اگه شما هم خاطره جالبی دارید بزارید