روزهای شیرین زندگی مشترک من و آریا رسیده بود  دو هفته از دوران اولین حاملگی من میگذشت و تو این مدت کوتاه آریا هم پدرم شده بود هم مادرم و هم همدم و همراهم  حسابی منو لوس کرده بود دوست داشت روی شکمم بخوابه و براش لالایی بخونم  تو این دو هفته شده بود کدبانوی خونه، با سلیقه خودش آشپزی میکرد و غذاهای بدمزه می پخت و و ما خوش مزه میخوردیمش  ظرفهارو با زبونش میشست و حسابی برق مینداخت تمام لباسها و رخت چرکها رو میشست و لباسهای چرک منو با عشق بو میکشید و از بوی گندشون برام تعریف میکرد و لذت میبرد  از هر نوع میوه و هر نوع خوراکی خوشمزه ای که ازش میخواستم ایکی ثانیه برام تهیه میکرد لحظه های  ما به این زیبایی در گذر بود  تلخی و بدقلقی زندگی مدتی باهامون قهر کرده بود ساعت ۶ عصر یکشنبه وقت دکتر مامایی داشتیم  هر دفعه که قرار بود به دکتر مامایی بریم اضطراب و استرس  بدنمو به چالش میکشید و سرانجامش استفراغ بود بیست دقیقه ای زودتر از موعد قرار رسیدیم و در صف انتظار نشستیم  آریا خودشو توی گوشی غرق کرده بود و منم از این انتظار کشیدن کمی بیزار بودم  کمی به اطرافم خیره شدم  سه تا خانم دیگه به همراه شوهرشون تو صف انتظار بودن تا نوبتشون بشه یکی از خانمها کنار من نشسته بود  نسبتا جوون بود و شکمش مثل توپ فوتبال  حسابی گود شده بود  چند باری شکممو با شکمش مقایسه کردم  و کنجکاوی منو به خارش انداخت  ازش پرسیدم: چندماهته دختر ؟ گفت : ۷ ماهمه بهش گفتم: همیشه بار اول سخته برگشت گفت :  بار اول خیلی سخته  بار دوم دردآوره  بار سوم هِمَته بار  چهارم عادته بار پنجم لذته  گفتم: مگه بار چندمته گفت :پنجمیشه  تا حالا توی زندگی انقدر متحیر نشده بودم یه نگاه به شوهرش انداختم  یه مرد میانسال کچل و چهارشونه و قدبلند بود به خودم گفتم کاش آریا هم همچین کمری داشت  زمان حسابی داشت روی مغزم تاتی تاتی میکرد  ده دقیقه به اندازه یک ساعت گذشته بود و هنوز ده دقیقه دیگه مونده بود تا نوبت ما برسه  یک لحظه دستمام بی حس شدن و کیفم افتاد زمین  خم شدم که کیف احمق رو بردارم که یکدفعه: زااااااااااااااااارت  یه موج قوی از بدنم شلیک شد  بلندترین گوزی بود که تا حالا داده بودم  آریا شروع کرد به سرفه کردن تا امواج صوتی رو با هم ترکیب کنه و گندکاری منو جمع کنه حسابی سرخ شده بودم و نمی تونستم سرمو بالا بگیرم  میتونستم صدای خنده اطرافیان رو بشنوم  همینطور که داشتم ذره ذره ذوب میشدم  از بغل گوشم صدای یک گوز پرقدرت رو شنیدم  جمع از خنده ترکید و بعد آریا با لحن عذرخواهی گفت اسهال داره و دست خودش نیست  اون ۲۰ دقیقه برای من کافی بود تا عشق آریا رو لمس کنم  این عشق با گوز هم زیباست (اپراتور و ناظر عزیز لطفا پاک نکنید)