ماه مارس سی ساله شد ... کم کم زیر چشمان روشنی که دارد غبار زمان نشسته ... چروکیده شده ... البته نه زیاد اما اگر دقت کنید او رو به پیری است ... شاید دو یا سه سال و در بهترین حالت احتمالا پنج سال دیگر او را در مستطلیل سبز ببینیم ... تنها چند سال دیگر مانده تا به انتها برسد ... النینیو ... قرار است پیر شود ... موهای بلندی داشت ... مش کرده و براق ... زمانی که در رختکن راه می رفت بوی عطر خوشی همه جا را فرا می گرفت ... مانند فرانکی یک جنتلمن واقعی و مانند اشلی هنوز یک بچه ... اما کول لجبازتر بود ... کودکی او بیشتر در چهره خاصش خلاصه میشد ... مثل اشلی گریه نمی کرد و سریع واکنش نشان نمی داد ... احساساتی بود اما همه چیز را کنترل شده ادا می کرد ... پارسال که به سیتی در بریج گل دقیقه پایانی را زد ... هواداران سیتی براش دست می زدند ... چون تنها او می توانست آنقدر سریع و خشن با ماجرا برخورد کند ... آن هم در دقیقه و ثانیه پایانی شاید یاد آگئرو و آن لحظه تاریخی افتاده باشند ... به هر حال او آن شب را پادشاه بریج بود ... ماننده چند سال قبلتر از این ... البته آنجا در لانه حریف بودیم ... حریفی که ما را از حضور پیاپی در فینال اروپا منع کرد ... با آن افتضاح داوری که در تاریخ به عناون یک مسئله مبهم باقی خواهد ماند ... آن حریف را نیز به زانو زد ... زمانی که چنگالشان را تیز می کردند او و والدز پنجاه متر باهم تک به تک شدند ... فاصله آنها را می توان خلاصه ای از تاریخ فوتبال دانست ... حتی بیشتر از این ... در آن لحظه هرکسی یک مفسر شده بود و هر انسانی خدای آن ثانیه بود ... همه می دانستند و همه انگار عقیده ای داشتند ... اما النینیو آن فاصله را برای ما طی کرد ... با پاهای خسته از اخراج کاپیتان ... پنجاه متر دوید و والدز را دور زد ... او بود و پایان کابوس داور تاس ... همه ی این را برای ما و شادی آن دقایق ما گذاشت ... چمن سبز رنگ نیوکمپ زیر قدمهایش دگر استوار نبود و سر بر زانوان این جادوگر فرود می آورد ... سکوت مرگباری که با غرش هزاران شیر آبی در لندن شکسته شد ... النینیو ... قرار است پیر شود ... کم کم زیر چشمان روشنی که دارد غبار زمان نشسته ... چروکیده شده ... البته نه زیاد اما اگر دقت کنید او رو به پیری است ... شاید دو یا سه سال و در بهترین حالت احتمالا پنج سال دیگر او را در مستطلیل سبز ببینیم ... فقط چند سال دیگر مانده ... و او امروز ساک مشکی رنگ خود را بست و نگاهی به آینه انداخت ... عطر زد و رفت ... نه کسی برایش از جا بلند شد و نه کسی پا به بدرقه او نهاد ... او تنها آمد ... ما را به فینال اروپا برد و تنها نیز رفت ... همچون یک خاطره خوش که انگار هیچ وقت وجود نداشته ... تنها شاید بوی عطر او در فاصله میان رختکن تا چمن بریج باقی مانده باشد که آن نیز رفتنی است ... باد آن را استشمام می کند و به هر جای این کره خواهد رساند ... سر از پنجره بیرون آورید و نفس عمیقی بکشید ... آن بو همین حالا در شهر ماست ... در شهر عاشقان چلسی ... همه ما او را در پس خاطراتمان خواهیم گذاشت ... دیروز یک پسر بچه ناز اسپانیایی به ما سلام کرد و امروز او مردی میانسال است ... اما قلبش همچنان پاک و کودکانه ... هنوز النینیوست