همش دوست داشتم هرچه زودتر فیلم تموم بشه چون واقعا تحمل این همه بدبختی و بیچارگی شخصیت اصلی فیلم رو نداشتم!
چقد راحت یه بچه با زدن تهمت تجاوز دروغ و الکی یه معلم رو بدبخت کرد!!
چقد بقیه لجن و حال بهم زن بودن که زندگی لوکاس(شخصیت اصلی فیلم،) رو خراب کردن،،اونم به یه دلیل:بچه ها هیچوقت دروغ نمیگن!!!چقد مزخرف!کی گفته بچه ها دروغ نمیگن؟مگه ما خودمون بچه نبودیم؟من بشخصه خیلی تو بچگی دروغ گفتم و یجوری هم معصومانه میگفتم که همه باور میکردن!!
واقعا فیلم دردناکی بود،یه معلم شریف و خوب که روحشم خبر نداشت یهو متوجه شد بهش تهمت زده شده که یه بچه رو تو مهدکودک دستمالی کرده!بعد قضیه چی بود؟یه دختربچه که منحرف بود رو این معلم بدبخت کراش پیدا کرده بود و بهش یه قلب هدیه داد و بوسیدش ولی معلمه هدیشو قبول نکرد و گفت درست نیست و اینو به یکی از بچه ها بده،و بهش گفت بوسیدن کار بزرگاست و دیگه تکرار نکن
ولی این دختره سر این قضیه کینه به دل گرفت و به مدیرشون گفت این معلمه بهم تجاوز کرده!!!!!و اون مدیر بیشرف هم اومد به همه گفت و کل والدین بچه ها رو جمع کرد و گفت ببینین بچه هاتون کابوس میبینن یا که،اگه کابوس دیدن یعنی بهشون تجاوز شده!
کل مردم اون شهر دشمن این معلمه شدن و به معنای واقعی کلمه بدبخت شد،بخاطر تهمت تجاوز دروغ
واقعا چرا یه دختر به رااااحتی میتونه بدون هیییچ مدرکی تهمت بزنه و یه مردو بدبخت کنه؟



